حقیقت معرفت، شناخت شهودی ذات و آثار ذات حق
7انسانِ هزار و چهارصد سال پس از اسلام همان انسانِ ١٤٠٠ سال قبل است هیچ تفاوت نمیکند هیچ فرقی نمیکند مدرکاتش یکی است نفسانیات او یکی است صفات او یکی است تمایلات او یکی است اغراضش یکی است میلش یکی است خواستش یکی است منتها در یک زمان اسباب و وسایلِ وصول به تمنیات بیشتر است در یک زمان کمتر است. در آن زمانِ سابق نرون و چنگیز و مغول و تیمور و شاپور و داریوش و اسکندر و اینها بودند، لشگرکشی میکردند از این طرف به آن طرف و این کشور را بگیریم و آن کشور را بگیریم برای چه برویم کشور بگیریم؟ برای چه برویم این را فتح کنیم؟ چرا؟ چون ما حکومت کنیم! ما ما ما ما! حالا اگر جناب اسکندر شما نمیرفتی یک جا را بگیری از عمرت کم میشد؟ از نان و خوراکت کم میشد؟ نه! شاید راحت تر هم بودی چون تا حالا کشورگشایی دردسر دارد چون بالاخره فکر یک منطقه را باید بکند ولی الان باید فکر منطقۀ دیگر را هم بکند بالاخره اوضاع که آرام نمیماند امروز این جا بلوا میشود و فردا یک جای دیگر شورش میشود پس فردا یک جای دیگر. خیال نکنید اینهایی که این طرف و آن طرف میرفتند و لشگرکشی داشتند خواب راحت داشتند نه! خواب راحت را ما داریم. ما که راحتیم. آن اسکندر و داریوش و اینها، خواب راحت نداشتند دائما در ذهنشان بود که فلان مملکت شورش شده یا نه؟ فلان جا سر به طغیان برداشتند یا برنداشتند؟ فلان جا مالیات را پرداختند یا نپرداختند؟ فلان جا از تحت اداره و حکومت اعلیحضرت شاهنشاه مثلا بیرون آمدند یا نیامدند؟ دائما در این افکار بودند. یک تاجی هم میگذاشتند سرشان، چند مَنِ تبریز هم فرض کنید که وزنش بود آدم وقتی نگاه میکرد تعجب میکند! ترس برش میدارد چیست این قضیه؟ این نیست خودش از این قالب اگر دربیاید وزنی ندارد دارد با تاج و وزنه بر خودش وزن اضافه میکند! اگر آن تاج را از سرش بردارند اگر این [قپهها را] از این جاها دربیاورند بیاندازند، اگر این لباسها را بکنند، این بشود یک پیراهن و یک شلوار، اصلا نگاهش نمیکنند کسی اصلا نگاهش هم نمیکند آدم خیال میکند خیارفروش و سبزی فروش که دارد در خیابان راه میرود [با این] یکی است. این نیست خودش را در ضعف میبیند هی میآید از اسباب و وسایل خارجی و دنیوی، هی بر خود اضافه میکند تا به این وسیله بزرگ شود تاج میگذارد بر سرش این قدر! یک تاج کذا! عبای کذا میاندازد شنل کذا میپوشد طناب این جا آویزان میکند.

