معرفت وعشق دو عامل اساسی در وصول به پروردگار
7ولی باطن پیغمبر را نگاه کنیم باطن امیر المؤمنین، نه افراد دیگر را، نه! باطن پیغمبر باطن امیر المؤمنین حالا سلمان هم ـ البته در آن موقع نبوده بعد آمد ـ حالا اگر در آن وضعیت آخر را داشته و اینها، اینهایی که به نور توحید قلبشان منوّر شده بود اگر به آنها نگاه کنیم در ضمیر آنها چه میگذرد؟ ناراحتی میگذرد؟ توی سرشان میزنند؟ غم و غصه میخورند از اینکه چرا شکست خوردند یا اینکه نه؟ نشستند تا اینکه تکلیف بعدی بیاید خب خدایا این فیلم را هم دیدیم، این سناریو را هم تماشا کردیم، آن قبلی را دیدیم مال بدر بود آن را دیدیم این را هم دیدیم هر دوی آن دمت گرم! حالا ببینیم سومی چیست؟ سومی، واقعاً ها! حالا سومی ما شهید میشویم فاتح میشویم چه میشویم؟ سومی که دیگر همان جنگ احزاب بود که دیگر جنگ بین الملل به حساب میآوردنش، ام المعارک به حساب میآوردنش، همۀ احزاب جمع شده بودند که بیایند مدینه و کار پیغمبر و مسلمین را تمام کنند که امیر المؤمنین با کشتن عمربن عبدود مسأله را تمام کرد.
خب حالا بعدی را بیاییم تماشا کنیم. نگاه میکنیم میبینیم که مسأله در باطن تکان نمیخورد، سرّ و ضمیر آنها آرام است آرام است. امیر المؤمنین فقط نگران این است که تکلیف خودش را در قبال امر پروردگار چطور انجام میدهد؟ فقط دنبال این است. وقتی که در محراب شمشیر عبدالرحمن بن ملجم مرادی آمد، امیرالمؤمنین آنجا فرمود فزت، الآن دیگر کارم تمام شد. یعنی من دائماً نگران این بودم که وضعیّتم در مقابل خدایم چه طوری است. دنبال این نبودم که در بیرون چه اتفاقی میافتد؟ هر اتفاقی میافتد به من چه ربطی دارد؟ به من چه؟ معاویه حالا بر سر کار است به من چه؟ بالاخره معاویه هم یکی از بندگان خداست دیگر، خدا هر کاری میکند با او بکند به من چه؟ معاویه فعلاً سر کار است خب من چه کار کنم؟ ما کار خودمان را کردیم ما زور خودمان را زدیم ما مردم را تهییج کردیم منتهی مردم منافق در آمدند خب بنده چه کار کنم؟ حالا من بزنم توی سرم چرا معاویه هست؟ من نسبت به مردم رحیمتر و عطوفتر و محب تر و ودود ترم یا خدا؟ کدام یک؟ این را که دیگر نمیتوانیم انکار کنیم. امیرالمؤمنین که دیگر ودودتر نیست گرچه ود و محبت امیرالمؤمنین همان است، همان است تفاوت نمیکند و در مرتبة بقاء این مسأله هست امّا در مرتبة ولایت و فناء یکیست اصلاً در آنجا محبت نیست آنجا دیگر مطالب یک طور دیگری میشود حالا دیگر آن بماند، فعلاً در مرتبۀ بقاء و در مرتبۀ تکلیف و در مرتبۀ عملِ به آنچه که خدای متعال از امیرالمؤمنین خواسته و از ائمه خواسته و از اولیاء خواسته.

