معرفت وعشق دو عامل اساسی در وصول به پروردگار
4امروز به حرف انسان گوش میدهند انسان یک پله میپرد بالا! بَه بَه نگاه کن به حرف من گوش دادند یک چیز گفتم هزار نفر راه افتادند، فراد به حرف من گوش نمیدهند هرچه داد میزنم انگار نه انگار، بزنم توی سرم ای خدا چه شده؟ عالم به زمین آمده! آسمان بر سرم خراب شده که چه؟ که مردم به حرفم گوش نمیدهند! صد سال ندهند، گوش نمیدهند که گوش نمیدهند، من چرا از بین بروم؟ من چرا شخصیّتم از بین برود؟ من چرا خودم را گم کنم؟ من چرا اصالت خودم را، آن اصالتی که بالاتر از همه چیزست، آن را گم کنم؟
امیر المومنین را نگاه کنید برایش هیچی فرق نمیکرد. یک روز آمد در جنگ جمل زد چهار هزار نفر را قلع و قمع کرد لشگر عایشه را شکست داد بعد حالتش را نگاه کنید بعد از این جریان، آمد سراغ عایشه گفت عایشه چه کردی؟ آمد فخر بفروشد شمشمیر را جلوی عایشه [بلند کند و] بگوید هان حالا بیا ببینم؟ هان کی گردن کلفتی میکند این جا؟ برای من بر میداری....؟ نه! حتی خودش هم با عایشه نرفت حرف بزند، برادرش را، محمد بن ابوبکر، که میگفت به من محمد بن علی بگویید و به او محمد بن علی میگفتند، این قدر این مرد بزرگوار بود این قدر این مرد....! که امیر المومنین میگفت این فرزند خود من است! امیر المومنین میگفت ها. برادرش را فرستاد گفت برو پیش خواهرت ببین چه میگوید؟ به او بگو این چه کاری بود کردی؟ آمد پیش خواهرش، تا آمد در را باز کند گفت کسی وارد این خیمه نشود به زن رسول خدا کسی نباید نگاه کند! گفت خفه شو، همین برادرشها، خفه شو! ای کاش من مرده بودم یک همچنین روزی را نمیدیدم! تو زن رسول خدا هستی لشگر کشیدی. ارتشبد عایشه سپهبد عایشه در این جا با آن درجه ها، مرد و زن را راه انداختهای توی هر دهات و فلان راه افتادی جمع کردی به عنوان....! حالا میگویی کسی داخل خیمه نشود! به زن رسول خدا چشمش نیفتد. بعد آمد تو، هرچه از توی دهنش در آمد بهاین خواهرش گفت، خجالت نمیکشی؟ پست تر از تو ندیدم بی شرم تر از تو ندیدم آبرو برای ما نگذاشتی، فلان گذاشتی، هیچی! گفت این بود وصیت رسول خدا به تو در آن روزی که صدا کرد تو را، گفت عایشه چگونه است حال تو در وقتی که من نباشم و تو در مقابل خلیفۀ بلافصل من، علی بن ابی طالب، به جنگ و مقابله بپردازی؟ یا رسول اللَه میآید یک همچنین روزی؟ خدا نیاورد! گفت یادت میآید؟ آن موقع سرش را انداخت پایین! گفت هان حالا یادم آمد. گفت حالا خجالت کشیدی؟ گفت حالا توقع داری علی با تو چکار کند؟ خب عایشه هم علی را میشناسد دیگر، بلاست، آن میفهمد. امیر المومنین را کی نمیشناسد؟ عمر نمیشناخت؟ معاویه نمیشناخت؟ یزید نمیشناخت؟ کی نمیشناخت واقعاً امیرالمومنین را؟ خورشید را کی نمیشناسد؟ کی نمیشناسد؟ حالا چه دشمن خورشید چه دوست خورشید، هرکی میخواهد باشد، بالاخره دارد میبیند، آن کسی که دارد نور میدهد این است، آسمان از خودش عرضهای ندارد، آن که الآن دارد بهاین زمین نور میدهد خورشید است.

