معرفت وعشق دو عامل اساسی در وصول به پروردگار
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّی اللَه عَلَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم مُحَمّدٍ
و علی آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ
معرفتی یا مولای دلیلی علیک و حُبّی لک شفیعی الیک.
معرفت من به تو ای مولای من، راهنمای من بر توست. هادی من بر توست. و محبت من نسبت به تو، شفیع من به سوی توست.
دیشب خدمت رفقا عرض شد معرفت[ی] که منظور حضرت سجّاد هست این معرفت کدام معرفت است، معرفت و شناختی که خدا را برای انسان منحصر کند و هیچ خلأیی در فکر و ضمیر انسان نسبت بهاین مسأله وجود نداشته باشد، خدا به اضافۀ فلان کس، خدا به اضافۀ مال، خدا به اضافۀ زندگیِ خوب، خدا به اضافۀ وضعیت خوب. میگویند آقا چرا حرکت نداری؟ کاری نمیکنی؟ میگویند آقا وضعمان این طور است، گرفتاریم، قرض داریم، زندگی با ما سر ناسازگاری دارد. یعنی چه؟ یعنی حرکت به سوی خدا موقوف است بر یک زندگی راحت و بی دردسر با همۀ وسایل با همۀ امکانات با همۀ شرایط هم از نظر خارجی هم از نظر داخلی، از هر جهت اوضاع بر وفق مراد بود آن وقت اگر جناب سرکار فیض آثارِ مناقب شِعار، عنایتی بخواهند بفرمایند خدمت خدای متعال حرکتی بکنند! این معنایش هست دیگر. و الا بیرون اگر اوضاع گرفته، گرفتاری بود، گرفتگی بود. مشقّت بود، نه! حالا فعلاً با خدا کار نداریم فعلاً سرمان به مسائل بیرون چیزاست. اگر از نظر داخلی دعوا مرافعه، خلاصه اخم و تخم، از این حرف ها بود باز نه! به خدا کاری نداریم! بابا این چه دنیایی است؟ این چه زندگی است؟ این چه وضعی هست؟ مردم خوشند مردم فلانند ما گرفتاریم ما چه چه هستیم؟
مرحوم آقا میفرمودند: یک وقت یک کسی از رفقایشان در آن موقع، که آن موقع حالش خوب بود، همین مرحوم دولابی که درهمان وقت که با مرحوم آقا بود آن موقع حالش حال خوبی بود. میگفت یک وقت ما رفتیم تبریز منزل یک نفر ـ تقریباً از دوستان میشود گفت ـ با یک عدّهای رفتیم دیدیم که بله! این بنده خدا در این منزل مجرّد است و مخدّرهی مکرّمۀ مجلّله و متعالیه گذاشته رفته، قهر کرده رفته منزل پدرش، علی کل حال این بنده خدا تنها نشسته در زاویۀ عزلت، غمگین، سر به زیر افکنده، بر روزگار تباه خویش متفکر است، به قول خواجه سعدی. میگفت رفتیم و خلاصه یک خورده آنجا با او گرم گرفتیم و این ها، نشستیم و هی یک چیزهایی هم خب لابد از ما شنیده بود و فهمیده بود و این ها، هی میخواستیم با او حرف بزنیم سر حالش بیاوریم سر وجدش بیاوریم، حالا بابا این مسائل ارزش ندارد حالا چیزی نیست مهم ترها در پیش داریم، مسائل مهم تری داریم، هرچه میکردیم میگفت حاجی اگر میخواهی برای ما کاری بکنی برو زن ما را بر گردان! ما خدا را یک کاریش میکنیم با خدا کنار میآییم اگر کاری از تو برمی آید به عبارت دیگر اگر عرضهای داری بیا برو زن ما را برگردان! خب بعضی ها این طوریند، هی دوباره ما به او میگفتیم حالا بابا درست میشود آن چیز میشود حالا فوقش، حالا درست هم نشد حالا بالاخره یک طور دیگر، ناراحت نباش، کسی توی این قضیه لنگ نمانده حالا تو این قدر دنیا بر سرت خراب شده! نه بابا. دیدیم نه، خلاصه حرف خودش را زد تا آخر هم ایستاد، حاجی اول برو این را درست کن خدا خیرت بدهد خدا عمرت بدهد خدا را یک کاریش میکنیم. نهاین طور که نمیشود.

