معرفت و محبت دو عامل اساسی در وصول به پروردگار
6حالا یکی آمده است رفته است حالی پیدا کرده هوایی پیدا کرده است. بهش میگویند نه آقا! شما بیا پایین، میگوید بیا، من بیایم پایین؟ خب تو بیا بالا. چرا من بیایم پایین؟ تو هم که نمیآیی بالا. در خانۀ ما که برایت باز است خب چرا نمیآیی؟ تو که داری میگویی که آقا شما عرش نشینید و ما فرش نشین، مگر من میگویم تو را من راه نمیدهم؟ خب تو هم بیا عرش نشین شو! یک خورده دست از حال و هوایت بردار. یک خورده دست از ارتباطاتت بردار، یک خورده دست از آن مجالس لهو و لعب و اتلاف وقت و تعلّقات بیجا بردار، آن وقت بیا ببین تو هم عرش نشین میشوی یا نمیشوی، اگر نشدی آنوقت اعتراض کن. اگر نشدی آن موقع اعتراض کن، پس بنا براین ما که پایین نمیآئیم، شما هم که بالا نمیآیی، خب پس این چه استدعایی است؟ این چه خواست و طلبی است؟ شما سر جای خودتان.
همین آقا مدّتی بعد آمد در منزل، من در آن هال بودم، خارج از اطاق بودم، [شنیدم] با مرحوم آقا صحبت میکند، صدایشان بلند میآمد. در هم باز بود، مرحوم آقا میگفتند آقای فلانی تا شما تعلّقت را از این افرادی که دور و برت هستند قطع نکنی نمیتوانی راه پیدا کنی. مسیر این است. در یک دل دو دوستِ مخالف نمیتواند بگنجد. بله! انسان در دلش میتواند دو رفیق را قرار بدهد، سه تا رفیق را قرار بدهد، اینها عیبی ندارد، رفیق، صدیق، افرادی که اشتراک در مسیر دارند، این ها ایراد ندارد در دل انسان یکی باشد، دو تا باشد سه تا باشد، ده تا باشد، صد تا باشد،چون همه اشتراک در مسیر دارند، ولی انسان دو نفر را دوست داشته باشد که هردوی آنها دو راه مخالف داشته باشند، یکی اهل دنیا باشد یکی اهل عقبی! باشد. این یک جای قضیّه خراب است، باید خودش را معالجه کند، کجایش؟ دل نمیتواند دو قطب مختلف را در خود قرار دهد و به هر دو تعلّق و محبّت داشته باشد. نمیتواند این کار را بکند. اگر باشد معلوم است کهاین مجاز است. خیال میکند که محبت است، محبت نیست. خیال میکند تعلّق است، تعلق نیست.

