معرفت و محبت دو عامل اساسی در وصول به پروردگار
15چندی پیش یک نفر برای ما یک نامه داده بود، آقا من این طور هستم، دختر من این طور است، فلان است. چی است، این استعدادش این طور است، این است، فلان است. الآن درسش را ادامه نمیدهد و فلان و....، با این کارش تمام آرزوهای ما را همه را بر باد داد و فقط از شما حرف میشنود، شما را به خدا بیایید و این زحمتهایی را که ما برای این کشیدیم نگذارید هدر برود و این حرف ها. به بنده چه ارتباط دارد؟ حالا هرکسی راه خودش را [میرود]، بنده نه به کسی میگویم جایی برود نه به کسی میگویم نرود. بنده میگویم هرکسی برود در اینجا و برایش مضرّ باشد ضرر کرده است حالا به نظر شما ضرر نیست خودتان میدانید، به من چه ارتباطی دارد؟ بنده نمیتوانم از آنچه را که میگویم دست بردارم و نه میتوانم نسبت به کسی امر کنم. امری که بر خلاف باشد. فردا همین دختر خانمِ شما میآید جلوی من را میگیرد. آقا رفتن بهاین جا برای من مضرّ بود، چرا گفتید برو؟ من به حرف شما گوش دادم. حالا دست به دامن ما میشوند که ما بیاییم و به یک امر خلاف امر کنیم افراد را. بنده کی میتوانم یک همچنین کاری را بکنم؟ التفات کردید!
خب تمام این ها را کنار گذاشته، چقدر افراد هستند که میآیند جاهلانه نصیحت میکنند. آقا بترس، آقا چه کن، آقا فلان کن، آقا فلان کن، چکار بکن. یکی از همین افراد، اتفاقاً از اقوام نزدیک هم بود. مدتی بود ما با او صحبت میکردیم و فلان، همین یکی دو سال پیش هم بود، یک خورده حالش خوب شد و یک گرایشی پیدا کرد و یک توجهی پیدا کرد و هیچی بعد از یک مدتی رفت یک جا، آی این طوری بکنی از بین میروی، آن طور بکنی از بین میروی. این ها یک عده درویش هستند این کار را میکنند، دورش را گرفتند، چه کار کردند، هیچی، آقا طرف دیگر این مسائل را کنار گذاشت و خلاصه برگشت به همان حال و هوای چی؟ سابق. حالا چه کسانی این کار را کردند؟ یک مشت زن کهاین ها غیر از دنیا، خود آرایی و اعتباریات، ماده گرایی و قرتی مرتی و این ها هیچ چیز نمیفهمند. این قدر آدم باید شل باشد؟ این قدر آدم باید بی هویت باشد؟ بی استقامت باشد؟ بی مایه باشد که بیاید حرف های یک عدهایی که اصلاً هـِرّ را از بـِرّ تشخیص نمیدهند، بیایند بنشینند و دورش را بگیرند و فلان کنند و چکار کنند و ضعیف شدی! بیخود کردی ضعیف شدی، میخواستی فرض کن روزه نگیری، چه کسی گفت روزه بگیر؟ فرمودند ماهی سه روز روزه بگیرید، هرکس خواست حالا یک مقداری اضافه، این، خلاف کردن که خب صحیح نیست انسان انجام بدهد. دنیایت از دست میرود، آن دنیایی که بخواهد با گرفتاری وفلان و جنگ اعصاب باشد صد سال آدم نمیخواهد. آن دنیایی که انسان بخواهد هی سرمایهاش را توی بانک زیاد بکند و دلش خوش باشد بهاین که سرمایه اش رفته بالا، بابا چه خبر است دیگر؟ ترکیدی، بس است دیگر. صبح تا شب بدو، شب تا صبح بدو، صبح تا شب بدو، شب تا صبح بدو، بابا بهاندازهای که زندگیت [ب]گذرد [که] داری! دیگر چه خبر است این اعصاب خراب؟ بعد هم تِلِقّی! کله اش از کار میافتد. کبدش از کار میافتد، قلبش از کار میافتد و ببر او را بیمارستان، ببر توی سی سی یو و ببر توی آی سی یو وببر توی این طرف و آن طرف، برای چی؟ برای هیچ، هیچ، بعد هم خب بفرمایید بروید، خب این همه زحمت کشیدند دیگران میآیند استفاده میکنند. یعنی این است قضیه؟ خب این یک جور.

