معرفت و محبت دو عامل اساسی در وصول به پروردگار
11حالا! کار بهاین جا میرسد، افراد عادی را بخواهیم نگاه کنیم خب میروند یک مشکل پیدا میکنند دنبال نذری نیازی، فلانی، اول که هیچی! اصلاً سراغ خدا نمیروند، صاف میروند تلفن آقای دکتر را میگیرند و میروند آنجا، بابا خدات کجاست؟ نه حالا فعلاً کاریش نداریم ببینیم اگر از دست این کاری بر آمد برآمد، دیگر نوبت به آنجا نمیرسد، خدا را زحمت نمیاندازیم، میرویم آنجا و آن هم دیگر بارش میکند و عکس و آزمایش و از بالا و از پایین و خلاصه از هزار جور فلان و این حرف ها و بعد هم آخرش میگوید ما این کار را میکنیم، در نهایت میگوید بله! این یک مرض ناشناختهای است اخیراً خلاصه در آمده است، حالا شما این دارو ها را مصرف کنید ان شاء اللَه، دوباره مراجعه بکنید و فلان و این حرف ها، طرف میرود و میخورد و میبیند آقا بدتر شد. میگویند آقا این جا نه، برو آنجا، مثلاً در فلان کشور یکی دیگر هم هست و فلان، بلند میشود میرود آنجا و او هم همچین چیزهایی بارش میکند و خلاصه هیچ، او هم دست از پا دراز تر تشریف برمیگرداند این جا، همۀ امیدهایش که قطع شد تازه به یاد این خدا میافتاد. چرا به یاد خدا میافتد؟ چرا؟ چون معرفتش یک خورده رفت بالا، با چه رفت بالا؟ با همین تجربه. وقتی رفت سراغ این، دید در بسته شد، رفت سراغ او، دید در بسته شد. رفت سراغ....، اگر این در بسته نمیشد این هم هیچ وقت سراغ خدا نمیرفت، اگر از همان اول با دو تا استامینوفن و ویتامین و غیر ویتامین، دو تا قرص فلان، این سر دردش خوب میشد و این ناراحتی معده اش خوب میشد و....، هیچ! اصلاً بهاندازۀ یک ثانیه هم این خدا را در ذهنش نمیآورد.
خدا جایی ندارد تا دیگران هستند، او هم نمیآید، او هم غیرت دارد، میگوید من برای چه بیایم؟ تا فعلاً آقای دکتر و آقای فلان تو کلّۀ شما هست من برای چه بلند شوم بیایم؟ من نمیآیم، وقتی که آنها عاجز شدند، تازه یک مقداری معرفتش رفت بالا، نه معرفت واقعی ها، معرفتی که از روی عجز است، حالا رفت سراغ کِه؟ نیروهای غیب، نیروهای ظاهر نتوانستند کاری انجام بدهند، نه، دارید تشریف میبرید، بله! راست راستی بله! دو ماه دیگر بیشتر فرصت ندارید، این تا این جا برسد کلکتان کنده است! قشنگ صاف میگویید، نیروهای ظاهر نشد، نه در ایران توانست کاری بکند، نه درخارج توانستند کاری بکنند، اروپا رفت نشد، امریکا هم رفت نشد، بعد هم دست از پا دراز تر فرستادنش این جا، حالا آمده است این جا، به فکر میافتد خدایی هم داریم، میآید شروع کند، دیگر حالا میرود سراغ حضرت ابوالفضل، سراغ ملائکه و بدادم برسید و سفره میاندازد و روضه و فلان و.... تا حالا کجا بودی داداش؟ تا حالا این حضرت ابوالفضل کجا بود؟ ها؟ حالا آمدی؟ هِی سفره میاندازد و هی نذر میکند و هی نیاز میکند و آن موقع که بهش گفتند بابا یک خدایی را هم در زندگیت بیاور، این طور نباشد قضیه! مست جوانی و مست دنیا و مست غرور و مست ریاست و مست شهوت و مست پول و مست عزّت و مست اعتبارات، مست مست، هیچ حالیش نیست. همه رفتند کنار.

