معرفت نسبت به راه خدا، لازمه حرکت به سمت خداوند
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّی اللَه عَلَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم مُحَمّدٍ
و علی آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ
مَعرِفَتی یا مَولای دَلیلی عَلَیکَ وَ حُبّی لَکَ شَفیعی إلَیکَ و أنَا واثِقٌ مِنْ دَلِیلی بِدَلالَتِکَ، وَ ساکِنٌ مِنْ شَفیعی إلی شَفاعَتِکَ».
«معرفت من ای مولای من، راهنمای من بر توست و محبّت من به تو شفیع من بسوی توست.»
عرض شد خدمت رفقا که شرط دلالت بر مقصود و بر محبوب، معرفت محبوب است. و بدون معرفت، انسان راهی به مطلوب ندارد و همینطور سر در گم است. هر کسی هر چه میگوید به همان طرف تمایل پیدا میکند، یکی میگوید بیا اینجا، بلند میشود میآید اینجا، یکی میگوید بیا در این مجلس، بلند میشود میرود در این مجلس، گیج است. گنگ است. خودش هم نمیفهمد چکار دارند میکند. دو تا حرف ملایم میشنود قلبش به آن سمت تمایل پیدا میکند. دو تا حرف درشت از اینطرف میشنود، نسبت به آن جانبی که هست دلسرد میشود. دیگران به او رأفت و عطوفت میکنند، جانب آنها را بر میگزیند. افراد دیگر ممکن است نسبت به او سردی کنند، جانب آنها را رها میکند. هی دائماً در حال گردش است، در حال چرخش است، امروز را به فردا میگذراند، فردا را به هفتۀ دیگر و به ماه دیگر و به سال دیگر، باز در همان نقطهای که بوده است در همان نقطه ثابت است، حرکتی نکرده است.
نه اینکه طلب ندارد، طلب دارد ولی طلب او، او را یکسره نکرده است. با این طلب روزگار خودش را میگذراند و به عافیت میخواهد بگذراند. میخواهد به نحوی باشد که نه سیخ بسوزد نه کباب! طلبش در همین حدّ است، همّتش در همین حدّ است. حیات خود را به عافیت بگذراند. کسی با او کاری نداشته باشد، کسی پشت سر او حرفی نزند، دل همه را به دست بیاورد، این، این مقدار معرفت دارد. این کارش به جایی نمیرسد فایدهای هم ندارد.

