اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

معرفت نسبت به راه خدا، لازمه حرکت به سمت خداوند

15386
سال 1426

معرفت نسبت به راه خدا، لازمه حرکت به سمت خداوند

12
  • لذا ما باید به این مسأله بیندیشیم، برای معرفت باید فکری بکنیم. چه کار کنیم که شناخت ما نسبت به مطلب بالا برود؟ شناخت ما نسبت به حقیقت بالا برود، فقط یک عشق ظاهری و یک علاقۀ ظاهری به راه و خدا نباشد، اینها نیست. اینها می‌آید و بعد با حوادث و مسائل و جریانات، با آنها کمرنگ و پر رنگ و اینها می‌شود. ولی اگر انسان معرفت پیدا کرد، آن معرفت دیگر از بین نمی‌رود. حوادث و جریانات نمی‌توانند او را تحت تأثیر قرار بدهند. جریانات نمی‌تواند او را تحت تأثیر قرار بدهد، بفرمائید، بفرمائیدها و سلام و صلواتها نمی‌تواند او را از تفکّر باز بدارد. سپردن مسئولیتها و بالا بردنها و بالای مجلس نشاندن‌ها، او را از راه به بیراهه نمی‌برد، نمی‌برد. چون شناخت [دارد].

  • عجیب بود، واقعاً عجیب! من در زمان مرحوم آقا ـ رضوان اللَه علیه ـ خیلی در احوال ایشان در شگفتی بودم که ایشان در چه وضعیّتی است و در چه اوضاعی است؟ از یک طرف می‌دیدیم خب این مردی که یک دقیقۀ از وقتش را نمی‌خواهد بیخود بگذراند، خب با چشممان می‌دیدیم، بالأخره ما پسر ایشان بودیم. نسبت به احوال ایشان بیش از بقیّه اطّلاع داشتیم. بیش از بقیّه اطّلاع داشتیم. می‌دیدیم که ایشان یک همچین فردی است، از یک طرف می‌دیدیم با این می‌نشیند، با او صحبت می‌کند، تعجّب می‌کردیم، آخر اینها هم آدم هستند که ایشان دارد با اینها می‌نشیند؟ مانده بودیم خب این چه است؟ آن چه است؟ این چطور می‌شود قضیّه؟ تا اینکه ایشان یک روز به من گفتند: فلانی، راجع به یک مسأله‌ایی، تو چشمت به این کثرت افرادی که در دور و بر ما هستند نیفتد، برو به فکر خودت باش. اینها مراحلی دارند مراتبی دارند، البته یک عبارتی گفتند حالا آنرا بنده نمی‌گویم، شاید هم گفته‌ام. حالا به این مضمونش می‌گویم. هر کسی از اینها در یک مرتبه‌ای است و خیال نکن که من با این و آن می‌نشینم و بلند می‌شوم ما دل می‌سپاریم، نه جانم! بنده دل نسپرده‌ام و نخواهم سپرد. و نمی‌فهمیدیم این را. نمی‌فهمیدیم که مقصود ایشان چیست؟ نمی‌فهمدیم. آخر اینهایی که دارند می‌آیند، سلام و صلوات و حضرت آقا را ببینیم، حضرت آقا را ببینیم، برای دیدن آقا روزها، روزشماری می‌کردند تا اینکه وقت جلسه بیاید ایشان را ببینند. خب ایشان چی راجع به اینها این حرفها را می‌زند؟ خب چطور؟ خب نمی‌فهمیدیم، عقلمان نمی‌رسید آن موقع، می‌دیدیم این همه علاقه و شور و فلان و بیا و برو و کلّه‌ها را می‌کشیم تا آقا را بهتر ببینیم، می‌پریم نمی‌دانم زودتر دست آقا را ببوسیم، جاده باز می‌کنیم تا آقا بیایند بروند، کفش آقا را جفت می‌کنیم، اینطرف می‌رویم، آنطرف می‌رویم، کاری آقا می‌خواهند راه می‌اندازیم، یک امتحان شد آقا! ایشان سرشان را گذاشتند زمین، فهمیدیم تازه اینکه ایشان می‌گفتند چی چی بوده است؟ تازه فهمیدیم، عجب!