معرفت نسبت به راه خدا، لازمه حرکت به سمت خداوند
11یکی از تجّار ایران که آمده بود در آنجا تشرف [ی حاصل کرده بود]. یکدفعه آقا شیخ محمّد حسین [را دید]. گفت آقا چه است؟ گفتند هیچی، [درِ گوشش گفت آقا چیه؟] گفتند هیچی آقا! این اجاره تمام شده است، اینهم مال ما را ریخته است بیرون، گفت آقا بفرمائید، بفرمائید، یک منزل در نجف داشت، تمام اثاثیۀ آقا شیخ محمد حسین را برد، گفت آقا تا وقتی که شما در حیات هستید این منزل ملک شما! مال شما و اهل بیت و ... خلاصه دیگر در آنجا، خب کارش راه افتاد. اینها اینجوری بودند. اینها معرفت داشتند که به این اوضاع خودشان را انداختند و دست برنداشتند، در حالتی که در کنار منزل ایشان چه مبالغی صرف چه چیزها میشد! چه مسائلی صرف فلان میشد! نگاه نمیکردند اصلاً به اینها، اصلاً توجّه [نمیکردند]، میخندیدند به اینها. این را میگویند معرفت، هر کاریش بکنی دست بر نمیدارد، هر کاریش بکنی ول نمیکند مسأله را. و در اواخر عمر هم خیلی حال ایشان خوب شده بود و خیلی و ارتباطات و اینها.
مرحوم آقا سیّد جمال گلپایگانی در بدترین شرایط وقتی که مرحوم آقا میرفتند برای دیدن ایشان، در چه وضعی؟ که لابد رفقا در کتابهای مرحوم آقا شمّهای از آنچه را که برای ما تعریف میکردند نوشتهاند. وقتی میرفتند میگفتند آقا سید محمّد حسین کسی که عرفان ندارد نه دنیا دارد نه آخرت دارد. آقا سیّد جمال گلپایگانی مگر از علماء نبود؟ مگر از فقهاء نبود؟ مگر مرجع تقلید نبود؟ این حرف کی است؟ حرف یک عالم، مرجع تقلید، فقیه، که بعد از مرحوم نائینی مرجعیّت به ایشان رسید. این حرف اینست. حرف عوام که نیست. کسی که عرفان ندارد نه دنیا دارد نه آخرت. من را میبینید با این وضع، خوشم! خوشم! و در چه گرفتاریهایی بود! اصلاً گرفتاریهایی که مرحوم آقا میگفتند اصلاً قابل بیان نبود.
خب این معرفت، مقصود کلام امام سجّاد است. یعنی خدایا تو به من یک معرفتی دادهای که دیگر نمیتوانم ول کنم، دیگر نمیتوانم مطلب را رها کنم، دیگر این معرفت ما را گرفته است. این شناخت دیگر ما را گرفته است، من دیگر نمیتوانم همین طوری روزگارم را بگذرانم، پیچ رادیو را باز کنم، دکمۀ تلویزیون را بزنم، آن را باز کنم، نمیدانم بنشینم شش ساعت پای چیز و چرت و پرت بگویم و شبها بروم حرف بزنم با این و نمیدانم گعده کنم با این و اینطرف و....! این حرفها دیگر از ما گذشته است. این مطالب دیگر از ما گذشته است، الآن تکان بخواهم بخورم این معرفت گریبانم را میگیرد، سر بجنبانم، این معرفت و این شناخت....، اینها مال آن کسانی است که معرفت ندارند، شناخت ندارند، خیال میکنند این دنیا همان اصطبل گاو و خر است، این است. شب بروند آن تو علف بهشان بدهند صبح بیاورند از آنها کار بکشند. دوباره شب بروند بهشان علف بدهند دوباره صبح در بیاورند بهشان خیش و میش و این حرفها ببندند. شخم بزنند، اینها این هستند. بنشینیم و بگوئیم و بخندیم و تماشا کنیم و یک چیزی و وقت را بگذرانیم و فلان و فردا و دوباره پس فردا همین! آن کسی که معرفت پیدا میکند و به وضع خودش شناخت پیدا میکند به مئال خودش شناخت پیدا میکند، به اینکه فرداش چه خبر است؟ پس فرداش چه خبر است؟ کجا میخواهد برود؟ با چه مسائلی دست به گریبان خواهد شد؟ چه استعدادی خدا در او گذاشته است؟ چه سرمایهای را دارد روز به روز از دست میدهد بدون اینکه جایگزین کند؟ آنوقت دیگر میشود به اینها بگذراند؟ آنوقت دیگر میشود با این مطالب سر کند؟ این دیگر نمیشود.

