دیدگاه عرفای الهی و علماء ظاهر در مساله توحید و ولایت
17اما اینکه امام زمان الآن دارد چکار میکند؟ چه ارتباطی دارد؟ با بندگان چه ربطی دارد؟ حقیقت لیلی القدر نفس امام زمان علیه السّلام است، با این ارتباط با امام زمانش ربط برقرار میکند، با این شناخت با امام زمانش، ما اگر نسبت به امام زمان شناختمان بهتر باشد، ربطمان نسبت به امام زمان بهتر نیست؟ واقعاً این خندهدار نیست که بگوئیم که فرق نمیکند؟ شما از کیفیّت ولایت امام زمان و تصرّف امام زمان و ارتباط امام زمان و اشراف امام زمان و سیطرۀ آن حضرت اطّلاع فی الجمله، در آن حدّ بالا نه! داشته باشید. آیا ربط شما با آن کسی که اصلاً هیچ این چیزها را نمیداند یکسان است؟ هیچ تفاوتی ندارد؟ من که الآن میدانم این مطالبی را که دارم میگویم قبل از اینکه بگویم، از نفس امام زمان گذشته است. زیراکس و کُپی آن مطالب الآن از دهان من دارد خارج میشود، آیا ارتباط من با آن حضرت با آن کسی که هیچ این مطالب را نمیداند، حتی میگوید امام زمان از این حرفها خبر ندارد! یکسان است؟ هر دوی اینها یکسان است؟ میگوید نه، خبر ندارد. خدا بخواهد میاندازد توی قلبش، نخواهد نمیاندازد. منی که نسبت به امام زمان معتقد هستم، وجود من، نه صحبت من، آن صحبت که هیچ، وجود من، وجود ظلّی و تبعی وجود امام زمان هست، من در ارتباط با امام زمان دیگر چطور فکر میکنم؟ آیا میتوانم آن حضرت را هیچ وقت از خودم غایب ببینم؟ میشود اصلاً یک همچین چیزی؟ میشود غائب ببینیم؟ آیا میشود من آن حضرت را غافل از خودم احساس کنم؟ میشود غافل احساس کنم؟
یک قضیّۀ معروفی هست، این قضیّه اتفاق افتاده است در یکی از همین چیزها، در همان بعد از ظاهراً زمان سید بن طاووس بوده است. معروف است که یک وزیر ناصبی بوده است، رفته بوده یک دانۀ انار را چه کند، این حکایت را هم مرحوم آقا تأیید میکردند میگفتند اتفاق افتاده است. اسامی عمر و عثمان و ابوبکر و اینها را روی دانۀ انار به شکل طبیعی در آورده بود، نشان پادشاه میدهد و به عنوان حقانیت مذهب اهل تسنن، که ببینید روی دانۀ انار اسم ابوبکر در آمده است. اگر این ناحق بود پس چرا اسمش روی انار در آمده است؟ عثمان نمیدانم ذوالنورین، نمیدانم عمر، فاروقُ الاُمی، بعد هم آخرش هم علی، قشنگ رفته بود کلک زده بود کلک زده بوده است. بعد هیچ! همه میمانند و نمیدانند چکار بکنند و علماء جمع میشود بعد میگویند سه نفر انتخاب کنیم بروند دست به دامن امام زمان بشوند، خب چکار کنند؟ این دیگر چیزی نیست که حالا بگویند آقا چکار کردی؟ میگوید آقا این حیّ و حاضر، جمع میشوند و سه نفر از صلحای خودشان را انتخاب میکنند و میگویند هر شب یک نفر برود در بیابان و ابتهال و تضرّع کند و از حضرت استمداد کند. شب اول یکی میرود خبری نمیشود، شب دوم یکی میرود خبری نمیشود، شب سوم یکی میرود، یک مرتبه میبیند یک سواری آمد و آمد پیاده شد و گفت چه میخواهی؟ خلاصه متوجه شد بعد دیگر خودش را انداخت [روی] پای حضرت و فلان و گفت یابن رسول اللَه به دادمان برس، اوضاع....!

