دیدگاه عرفای الهی و علماء ظاهر در مساله توحید و ولایت
15افرادی که پیش مرحوم قاضی میرفتند تحت تأثیر قرار میگرفتند، عوض میشدند، حال اینها عوض میشد، بابا اینها سنگ و چماق که نبودند، آدم بودند، عالم بودند، فاضل بودند، خودشان مدرّس بودند، یکی از رفقا میگفت، همین مرحوم آقا سید عبدالکریم کشمیری. خدا رحمتش کند، همینکه از دنیا رفت. بسیار مرد بزرگواری بود، راه رفته بود، خیلی اهل راه بود، اهل دل بود، اهل حال بود، اهل معنا بود، ایشان میگفت مرحوم آقای حدّاد مشرف شده بودند نجف به زیارت امیرالمؤمنین علیه السّلام و برگشتند، آمدند در منزل ما. قرار بود که ظهر در منزل ما ناهار باشند. نشسته بودند. یکی از علمای نجف که قریب المرجعیّۀ بود، میخواست رسالۀ عملیه بنویسید، ایشان در آنجا بود، یکدفعه آقای حدّاد شروع کردند راجع به مضرّات مرجعیّت و نوشتن رساله و اختلاط با عوام و مشغولیّت در کثرات، شروع کردند صحبت کردن. تمام ذهنیّات و نفسانیات آن شخص را همه را آوردند بهش تحویل دادند، آقا سید عبدالکریم میگفت ما اصلاً تعجب کردیم این حرفها را آقای حدّاد برای چه دارد میزند؟ این حرفها، یک ربع صحبت کردند و دیگر هیچی نگفتند. بعد دیگر سفره آوردیم، غذا خوردیم و وقتی که رفتند او میگفت این امام زمان بود آمد اینجا؟ ایشان آقای حدّاد را که نمیشناخت گفتم: نه! گفت که بود؟ گفتم: نه! گفت این اِلاّ اینکه امام زمان بود هیچکس نمیتواند باشد، گفت تمام ذهنیّات مرا یک به یک در آورد به من تحویل داد، چیزهایی که حتی عیالم اطّلاع نداشت، نوشتهای را که در کمد قایم کرده بودم و هیچکس خبر نداشت از آن نوشته خبر داد. این فقط باید امام زمان باشد. گفتم: نه امام زمان نبود. گفت آخر هم بهش نگفتیم، حالا فهمیدند.
خب چه میگوئید آقا؟ بفرمائید! چه میگوئید؟ آیا این مرتبۀ کمالی این آقا با این آدم یکسان است؟ خب این آقا که جلویش لُنگ انداخت دیگر، این آقای مرجع تقلید که جلوی این آقا لُنگ انداخت، این هر چه تو داشتی به تو گفت، حالا تو بیا یکی از این چیزهای این را بگو، بفرما، با این همه درس حالا تو بیا بگو. نه دیگر! خب بیائیم حالا عوض کنیم. ببینیم تو حالا چند تا میگویی؟ پس بنابراین امکان ندارد ما برای یک انسان به کمال معتقد باشیم ولی مرتبۀ معرفت را از او بگیریم، بگوئیم معرفت نداشته باشد، نداشته باشد، یعنی انسان مساوی است با حیوان. حیوان! از اول تا آخرش یکی است، این مرغ از آن اول از آن جوجه که هست همین گندم را نوک میزند تا وقتی هم که از دنیا برود و بمیرد باز همان گندم را نوک میزند، هیچی دیگر نمیفهمد. چیزی درک نمیکند. ولی انسان چه؟ انسان نه!

