حقیقت مقام انسان کامل و مقام خلیفةاللَهی
7یعنی وقتی که خدای متعال میآید و جلوه میکند و یک انسان را که خلیفة اللَه است به فعلیّت میرساند، این میشود او. دیگر این قالب ندارد. به حَسَب ظاهر شما نگاه کنید، یک متر و هفتاد، یک متر و هشتاد سانت قدش است. خب این خاک است، این استخوانش است. اسکلتش اینقدر است، اسکلت که خدا نیست. اسکلت که خدا نیست. مثل اینکه ما امیرالمؤمنین را فقط همین یک متر و هفتاد هشتاد فرض کنیم که بدانیم، همین. این امیرالمؤمنین این بود؟ پس چرا کارهایی که میکرد بقیه نتوانستند بکنند؟ اشاره کرد از دل کوه شتر در آمد، آمد شخص پیش [امیرالمومنین] گفت من به پیغمبر قرض دادهام، چند تا شتر دادهام. گفت چند تا دادهای؟ از کجا دادهای؟ گفت [از اینجا]. گفت بلند شو بیا اینجا. آمد دم کوه، گفت که هر چند تا که این به پیغمبر قرض داده است بیاید بیرون. کوه باز شد یکی، دوتا، سه تا، چهار تا، بابار، طلا، نقره، همه چیز. گفت بس است یا نه؟ گفت آره بابا خیلی هم زیاد شد. خب بلند شو برو! چرا بقیه نمیتوانند بکنند؟ آنها هم که همین قدر هستند. عمر بن عبدود که شش تای امیرالمؤمنین هم قد و هیکل و فلانش بود. همچنین یکدانه بچه شتر را بر میداشت تو یک سپر، دستش میگرفت. اینطور نقل میکنندها. یک چیز نخراشیدۀ نتراشیدهای بود. در جنگ خندق امیرالمؤمنین دید از پس این که بر نمیآید. آمد تا امیرالمومنین بجنبد، شمشیر عمر بن عبدود آمد روی سر امیرالمؤمنین، خُود را نصف کرد عمامه را نصف کرد و خورد و سر امیرالمؤمنین شکافته شد، خون شروع کرد آمد. حضرت دید دوّمی بیاید کار تمام است. با یک ترفند یک مرتبه موقعیت را حضرت برای او مشوه کرد. تا غفلت کرد، ضربت شمشیر زد پایش را قطع کرد و افتاد، یک چیز عجیب غریبی بود، با هزار نفر تنهایی ایشان برابری میکرد، با هزار نفر، هزار نفر در مقابل این. جنگ احزاب این بود، یعنی اینها را آورده بودند کار را تمام کنند دیگر، یعنی مسأله را تمام کنند.

