اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت مقام انسان کامل و مقام خلیفةاللَهی

14517
سال 1426
نسخه عربی

حقیقت مقام انسان کامل و مقام خلیفةاللَهی

11
  • باید به ایشان گفت: شما که می‌گوئید نیاز نیست انسان معرفت پیدا کند به پروردگار، آیا شما معنای معرفت را فهیمده‌اید؟ شما خیال می‌کنید معرفت به پروردگار، مثل اطلاع انسان بر اینست که در فلان شهر، آنطرف دنیا چه شده است؟ نه ربطی به انسان دارد. بداند، نداند یکسان است، روزنامه می‌خواند، رادیو را باز می‌کند، در فلان جای دنیا زلزله شده است، حالا بنده چه کار کنم؟ یا مثلاً فرض بکنید در آنطرف دنیا یک گربه هشت قلو زائیده است. خب حالا این برای ما چه دردی را دوا می‌کند؟ چه مشکلی را از ما حل می‌کند؟ شما خیال کرده‌اید معرفت پروردگار هم همین است، حال خدا داری اسم حیّ کلّی است، خب باشد. خدا داری اسم قادر است. خدا ازلیست، خدا ابدیست، وجود خدا به چه نحو است؟ آیا تقیّد در ذات او هست؟ اختلاطی هست؟ ترکیبی هست؟ نیست؟ اینها چیزهایی هست که دانستن و ندانستن[ش] ارتباط به ما ندارد، خدا در جای خودش دارد خدایی می‌کند. حالا ما بدانیم خدا مرکّب هست یا نیست؟ خدا ذاتش بسیط هست یا نه؟ نه جان من. معرفت خدا به معنای تحقّق اسامی کلیّۀ پروردگار در وجود انسان است و تخلّق به اخلاق اللَه است، این معنا، معنای معرفت است عمو، کسی که به دنبال فلسفه و حکمت می‌رود، می‌خواهد به ذات و اسماء و صفات پروردگار به مقتضای سعۀ وجودی خود برسد، تا خود را با این اسماء تطبیق بدهد، نه اینکه همین طوری بخواند، توحید می‌آید و انسان را به آن عالم نزدیک می‌کند، از عالم اعتبارات در می‌آورد. عرفان می‌آید و قلب انسان را متصل به ملکوت می‌کند و دیگر کسی نمی‌تواند انسان را گول بزند حقایق عالم برای انسان روشن می‌شود.

  • شما یک خانه می‌خرید می‌خواهید در این خانه زندگی بکنید، سه روز تمام این خانه را می‌آیید می‌گردید، نم ندارد، بالا ندارد، یک خانۀ چهار متری که دو روز می‌خواهید در آن زندگی بکنید، می‌خواهید از آن سر در بیاورید، آن کسی که به دنبال توحید می‌رود می‌خواهد جان خودش را که جان ابدیست و جان سرمدیست، می‌خواهد با سرمد و ازل مطلق تطبیق بدهد. وفق بدهد، به خاطر این دنبال درس توحید می‌رود. آن کسی که به دنبال حکمت و فلسفه می‌رود، می‌خواهد با اطلاع بر خصوصیّات عالم وجود، خود را با آن حقائق منطبق کند. وقتی که به سراغ علم پروردگار می‌رود، بداند این علم چیست؟ حقیقت علم از کجاست؟ حقیقت علم مستند به ذات اوست، هر علمی که در هر شخصی به صورت جزئی موجود است، او به صورت کلّی در ذات اوست و این صورت جزئی افاضۀ آن صورت کلّی است، لذا دیگر این علم را نمی‌تواند به خود ببندد و با او به دیگران مباهات کند، این نتیجه‌اش است. آن کسی که به دنبال فلسفه می‌رود می‌خواهد قدرت را در قدرت پروردگار ببیند و درک کند و با جانش علماً و عملاً این نکته را دریابد تا در خودنمائی‌هایی که بقیّه افراد در قدرت‌نمائیهایشان می‌کنند، این شخص خودش را کنار بکشد و قدرت را به خدا مستند بکند. آن کسی که به دنبال فلسفه و حکمت می‌رود، می‌خواهد حقیقت حیات را درک بکند، وقتی کسی حقیقت حیات را درک کرد، دیگر نمی‌تواند خودش را از لوازم آن بر کنار نگاه دارد، باید ملتزم به لوازم معرفت خودش بشود. نتیجه‌اش چه است؟