حقیقت مقام انسان کامل و مقام خلیفةاللَهی
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّی اللَه عَلَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم مُحَمّدٍ
و علی آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ
مَعرِفَتی یا مَولای دَلیلی عَلَیکَ وَ حُبّی لَکَ شَفیعی إلَیکَ
«معرفت من، ای مولای من، دلیل من بر تو است. و محبّت من به تو؛ شفیع من به سوی تو است.»
دیشب خدمت رفقا عرض شد خصوصیّت انسان که بواسطۀ آن خصوصیّت شایستۀ مقام خلافة اللَهی را پیدا کرده است و شده است جانشین خدا و خلیفۀ خدا، این خصوصیّت همان حقیقت علمی او است. و اختلاف مراتب اشیاء از نقطۀ نظر قرب و بُعد نسبت به صرافت وجود، که همان وجود حضرت حق است، به اختلاف آنها در معرفت آنهاست. به او بر میگردد. و هر موجودی که استعداد معرفت در او قویتر بود؛ قرب او به پروردگار از سایر اشیاء بیشتر بود. این یک ملاک است. که جوهرۀ وجودی انسان را علم تشکیل میدهد. و تمام صفات به علم بر میگردد.
کسی که قدرت دارد از خود عملی را به مَنَصّۀ ظهور بیاورد، بواسطۀ علم او به ذات اوست. و به صفات او. که برگشت اینها به همان علم حضوری ذات به ذات است. قدرت، از صفات لاینفک ذات است و هر ذاتی دارای علم و حیات و قدرت است. حیات است به خاطر اینکه نفس موجودیّت او، مساوی و مساوق با حیات است. و اگر حیات نباشد یعنی موجودیّت ندارد، یعنی معدوم است. پس نفس وجود که طارد عدم است، نفس همان وجود مثبت حیات است. این مطلب یک مطلب عادی است. حیات به معنای راه رفتن و نفس کشیدن نیست، چنانچه متبادر به ذهن هست. حیات به معنای رشد مادّی در طول و عرض و ابعاد ثلاثه نیست. میگوئیم درخت حیات دارد، و جماد حیات ندارد. یعنی نبات رشد میکند در ابعاد ثلاثه ولی جماد رشد نمیکند، یک سنگ رشد نمیکند، همینطور صدهزار سال هم بماند به همان کیفیّت خود اگر از بین نرود اضافه به آن نمیشود. و همینطور ما مرتبۀ حیات را بالاتر میدانیم نسبت به حیوان، که حیوان دارای حیاتی است ممتاز از حیات نبات و انسان دارای حیاتی است ممتاز از حیات حیوان، اینها مراتب حیاتی است که ما در اصطلاح متعارف عرفی، خب این اصطلاح را داریم. ولی حیات در اصطلاح فلسفی و دقیقتر از آن در اصطلاح عرفانی به معنای موجودیّت الشئ است. یعنی وقتی که یک شئ از کتم عدم که همان ظلمت امکان است پا به عرصۀ وجوب وجود، وجود تعلقی وجود گذاشت، عنوان موجودیّت بر او صادق است. وقتی که عنوان موجودیّت بر یک شیئ صادق شد، میتوان گفت: هذا حیٌ بحیاۀ اللَه تعالی. چرا؟ چون اصل الحیای و حقیقت حیات به وجود به ما هو وجودٌ بر میگردد. به نفس وجود بر میگردد و وقتی که حیات لازمۀ ذاتی وجود بود، به واسطۀ اشراقِ نورِ وجود بر ماهیّت اشیاء و خروج آنها از ظلمتِ عدم و معنون شدن آنها به عنوان موجودیّت، حیات هم از همان حیات مطلقۀ باری تعالی بر آنها میبارد و آنها را حیّ میکند، حیّ میکند به حیات پروردگار و در تحت اسم حیّ آنها قرار میگیرند.

