اهمیت مساله رفیق در مسیر سیر و سلوک
25دیشب که میخواستیم بیاییم ـ خُب با یکی از رفقا و دوستان که در آنجا بودیم، گفت: نه [با] همین بلیطی که شما دارید برای چند روز بعد، چون جا نبود و اینها، گفت با همین جا پیدا بشود قبول میکنند که شما بخواهید برگردید. همان را شما بده، ما آن را انجام میدهیم و دیگر برگردید طهران، ما آمدیم ساک را باز کردیم، دیدیم بلیط نیست، اِ من این را که گذاشتم توی این، توی این ساکم گذاشتم. این طرف را نگاه کردیم، این تو را، بعد معلوم شد این ساک ما یک جیب دارد در کنارش و در بغلّش جیب ندارد، صاف است یعنی دست را بکنید آن از آن طرف دست در میآید. هیچی، من این بلیط را اینجوری گذاشتم تا این را گذاشتم، آن هم همان جا افتاده است پایین و راهم را کشیدم و آمدم! هیچی، آن رفت، آن بلیط خلاص شد. بعد حالا دیشب آمدیم و آن هم برای ما بلیط گرفت و یک بلیط دیگر مجدد گرفت، آن اصلاً گم شد، اصلاً به طور کلی، حتّی وقتی که رفت سئوال کرد، گفتند: نه یک همچنین چیزی اطلاعات نیامده، حالا یکی برداشته است حالا [آن هم] به یک نوایی میرسد. حالا خدا برای آن هم یک خیر [ی خواسته] است.
من نشستم با خودم فکر کردم چی بوده است قضیّۀ؟ گفتم هان، این به خاطر این است تو آمدی به آن بیاعتنایی کردی و با حالت بیاعتنایی دادی، خدا هم دست تو را به جای اینکه در جیب چیز بگذاری گذاشت در آن که تَه آن سوراخ است. گفت: بفرما. این دست رفت توی آن....، حالا ما خیال کردیم این را گذاشتیم در همان جیبی که به اصطلاح چیز است. آن مأموری که الآن دم طیاره ایستاده است چه گناهی دارد؟ آن الآن دارد به وظیفهاش عمل میکند. آن یک بندۀ خداست، یک بندۀ خداست. ببینید یک بندۀ خداست، ایستاده است دارد به وظیفهاش عمل میکند، به او گفتهاند این کار را انجام بده، باید اینها را فحص کنی چِک کنی چکار بکنی تا اینکه شخص اشتباهاً پیاده نشده [باشد]. حالا تو در یک همچین وضعی هستی به او چه ربطی دارد؟ آن میگوید من مأمورم و مأمور باید کارش را انجام بدهد وظیفهاش را انجام میدهد، چرا به من بیاعتنایی کردی؟ خدا هم میگوید: چرا بیاعتنایی کردی به او؟ حالا تو معممی، خلاف نمیکنی به او چه ربطی دارد؟ آن دارد تکلیفش را انجام میدهد. آن که علم غیب ندارد که حالا شما آدم صحیحی هستید درستی هستید. مثلاً قصدی ندارید اخلالی نمیخواهید بکنید، خُب از این مسائل امنیتی که طبعاً هست. چرا به یک بندۀ من با نظر بیاعتنایی به این مقدار نگاه کردی؟ حالا بخور، بفرما، این بلیط که باید برود آنجا، میافتد روی زمین. باید تشریف ببرید دوباره [بلیط بگیرد.] مسأله خیلی دقیق است آقا، خیلی اوضاع دقیق است. خیلی، چنان میگذارند کارهای انسان را [زیر] ذرهبین و با ذرهبینهای خودشان نه با این ذرهبینها، ذرهبینهای خودشان که مو را از ماست میکشند بیرون. ذره را میکشند بیرون و تشخیص میدهند و میگویند این برای این، این برای این. به بندۀ ما بیاعتنایی کردی چرا این کار را کردی؟ من همانجا توبه کردم. جداً توبه کردم و استغفار کردم. گفتم: خدایا ما جاهلیم و نفهمیدیم و دیگر این کار را انجام نمیدهیم. وقتی مأمور هست از تو این را میخواهد و درست هم میخواهد نه اینکه خِلاف [باشد]. کارش خِلاف نیست. باید درست بایستی نگاه کند بعد بگویی بسیار خُب حالا...، التفات کردید.

