توضیح فرمایش امام سجاد علیه السلام «معرفتى یا مولاى دلیلى علیك»
2أعوذُ بِاللَه مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیم
بِسمِ اللَه الرَّحمَنِ الرَّحیم
و صلَّی اللَه عَلَی سیّدنا و نبیّنا أبیالقاسم مُحَمّدٍ
و علی آله الطّیبین الطّاهرین و اللعنة عَلَی أعدائِهِم أجمَعینَ
مَعرِفَتی یا مَولایَ دَلیلی عَلَیکَ وَ حُبّی لَکَ شفیعی إلَیکَ وَ أنَا واثِقٌ مِن دَلیلی بِدِلالتِکَ وَ ساکِن مِن شَفیعی إلی شَفاعَتِکَ
امام سجاد علیه السّلام در فقرات قبل، صفات پروردگار را بیان میکنند و پروردگار را به آن صفات حمد میکنند. خدایا تو در جای عدل و داد نشستی. خدایا تو برای همه، بابت را مفتوح کردی و دَرت را هیچوقت نبستی. خدایا تو مرا در کودکی تربیت کردی و در بزرگی نامم را نیکو قرار دادی. خدایا تو وعده دادی و وعدۀ تو حقّ و کلام تو صِدق است. خدایا تو به عطیّات خودت بر اهل مملکت خود، منّت گذاشتی. خدایا تو به من رو آوردی در حالتی که من از تو گریزان بودم.
تمام این مطالبی که تا اینجا امام سجّاد علیه السّلام بیان میکنند، اینها اوصافی است که برای خدای متعال ذکر میکنند. اوصافی که دو طرف دارد، یک طرف غناء و جنبۀ اثبات و طرف دیگر ضعف و قُصور از ناحیۀ بنده و جهت نقصان. در حدود قُصور فهم و بضاعت مزجات مطالبی خدمت رفقا در سنوات گذشته عرض شد. حال پس از این صفات و بیان شرح حالی که راجع به پروردگار بیان کردند، امام سجّاد حالا موقعیّت و وضعیّت خودشان را در قبال خدای متعال میخواهند روشن کنند.
میفرمایند مَعرِفَتی یا مَولایَ دَلیلی عَلَیک. حضرت بخدا عرضه میدارد که شناخت من به تو دلیل من بر تو است. اگر من تو را نمیشناختم چطور میتوانستم به سمت تو هدایت پیدا کنم. هیچ تا بحال دیدید که انسان صبح از منزل خودش بیرون بیاید و بدون اینکه جایی را در نظر داشته باشد همینطوری سرش را بیاندازد پایین و برود؟ انسان صبح از منزل بیرون میآید کجا میرود؟ یا میرود نانوایی نان میخرد و فطور را فراهم میکند یا اینکه به مدرسه میرود یا به سر کار میرود. هر جا که میرود نسبت به آن مقصد شناخت دارد. هیچوقت دیدید صُبح یکی همینطوری بدون اینکه جایی را در نظر بگیرد همینطور در را باز کند بیاید بیرون؟ کجا میروی؟ همینطور دارم میروم. اینکه فایده ندارد. کسی این کار را انجام نمیدهد. در حرکت باید مقصد مشخص باشد مثل اینهایی که میروند دانشگاه، کنکور. میگویند میروی کنکور چه کار کنی؟ میگوید خُب برویم دانشگاه. میرویم حالا بالأخره یکی از رشتهها را که میآوریم، هر رشتهایی را که آوردیم میرویم. خُب حالا این شد، شد. نشد، آن. نشد، آن، بالأخره یکی شو میآوریم و یک کاغذی را میچسبانیم به دیوار منزل میگوئیم آقا ما هم اینجا رفتهایم. اینها را میگویند یک آدمهای بیهدف، همین که سر را میاندازد پایین نمیداند کُجا میرود. آدمی که هدف دارد، مقصد او مشخّص است، جایی که میخواهد برود مشخَص است. و راهی را که میخواهد برود قبلاً آن راه را شناخته است.

