کیفیت تربیت خداوند متعال و اولیاء الهی
17او الان دارد میزند ماه را دو نصف میکند ما داریم این انگشت را میبینیم این مشرکین هم این انگشت را میبینند شروع میکنند به تشکیک، نه بابا سحر و جادو است! بنده خدا گیر تو هم همین است، اگر تو این انگشت را نمیدیدی او را میدیدی دیگر نمیگفتی سحر و جادو است از خدا هم که همه چیز برمیآید مشکلی هم ندارد خب فاتحه مع الصلوات، این مسئلهای نداریم. تو آمدی فکرت را پایین آوردی میگویی عجب! مگر میشود؟ ماه آنجا این انگشت، آخر از اینجا تا آنجا! ماه چند کیلومتر است؟ میگویند نهصد هزار و خوردهای کیلومتر است، آخر این انگشت از اینجا چطور میتواند برسد به آنجا چیز بکند؟ پس حتما چشم بندی است اما اگر آن موقع یک خورده عقلت را باز میکردی یک خورده فهمت را به کار میانداختی میدیدی پیغمبر بابا خودش دارد میگوید من نیستم حرف خودش را هم قبول نکردی؟ آن کسی که میخواهد ادعا بکند نمیگوید من نیستم آن کسی که ندارد میگوید من هستم اینها که اهل مدعی و ادعا هستند چیزی که ندارند [میگویند داریم] این چیزی که دارد، از خودش نفی میکند، عکس قضیه است آن وقت این کسی که دارد از خودش نفی میکند این را نمیشنوی و آن وقت انگشتش را داری میبینی؟ این نمیشود آن طوری برود آن تو سوراخ کند، این انگشت. حالا که نمیشود پس این سحر است این شعبده است پس این .....
میآید میپوشاند و خودش را بدبخت میکند خودش را از سعادت محروم میکند خودش را دیگر از فیض محروم میکند خودش را در آن جهل نگه میدارد خودش را در آن .....، وقتی که حق را بپوشاند خودش چه میشود؟ حق که پوشیده نمیشود خودش میرود پایین، خودش را در جهل نگه میدارد خودش را در ضلالت نگه میدارد خودش را در زیر ابر همین طوری پنهان نگه میدارد، بابا بیا بگو پیغمبر نیست او است پیغمبر هم میآید میگوید به به بیا در بغل، بیا بغلت کنم معانقه کنم تازه یکی را پیدا کردم یک خورده چیز فهمید اگر ما میرفتیم آنجا، پیغمبر میگفتیم یا رسول اللَه این کار کار شما نبود کار او بود ناراحت میشد؟ میگفت چه؟ خجالت نمیکشید؟ این همه زحمت کشیدم چهل سال غار حرا رفتم یک روزش هم تو نیامدی این جوری میکنم حالا تو آمدی این جوری جواب میدهی، جواب دست درد نکنی ما را [این طوری میدهی؟] دست ما نمک ندارد؟ مرتیکه برو پی کارت یا این که نه؟ حضرت میگوید بله بله همین است بالاترش هم این است اصلا من وجودی ندارم، حتی این هم بالاترش دوتا هم بالاترش من بگویم، اصلا پیغمبر دنبال یکی میگردد که یکی به اندازهی جو بفهمد به اندازهی گندم چیزی سرش بشود دنبال او دارد میگردد نه این که بَه بَه و چَه چَه بکند چه شد؟ زدم معجزه کردم درخت را به صدا درآوردم نه تو نبودی هیچی! چه داری میگویی تو نبودی؟ من نبودم بلند شو برو بیرون، خجالت بکش، مگر کم کاری است؟ تو میتوانی بکن اگر تو عرضه داری میتوانی بیا بکن، در حالی که نه! همان جا میگوید پیغمبر، تو و من یکی هستیم به من داده من میکنم به تو نداده، به تو هم بده تو هم میکنی، به تو هم بده تو هم انجام میدهی، بیا یک قدرت، درخت را به صدا دربیاور، مگر نداده؟

