حبّ ریاست و خطرات آن
8این هم رفت و بالاخره بعد از یک مدتی یک کارگاه و کارخانه نمیدانم از این معملهای چی چی، رختشویی، از این کاغذهای دستمال کاغذی درست کرد و خلاصه در همین مشهد و اینها و شروع کرد به فروختن و یک مدتی گذشت و کم کم کارش گرفت و بالا، یک دستمال کاغذی دیگر، تا اینکه خیلی سروسامانی پیدا کرد و خب نه تنها به یک مال و منالی رسید بلکه جبران گذشتهها هم شد طبعا و خلاصه خیلی از این قضیه خوشحال شد یک روز در این هتل همای در مشهد، ظهر همه همکارانش را دعوت کرد همانهایی که به او ابراز محبت کرده بودند و وسایل عزل و اینهایش را فراهم کرده بودند و یک سور مفصل، خیلی آن چنانی داد. و اینها هم که خوب خوردند و تا اینجا که آمد و دیگر راه برای نفس کشیدن نداشت گفت آقایان لابد شما سوال میکنید که فلسفه این سور چیست؟ البته خب جایی برای صحبت کردن نماند چون اینقدر خوردید ولی بنده آن مافی الضمیر شما را میگوییم همه میگفتند بله ما میخواستیم سوال کنیم ولی اینقدر غذاهای رنگارنگ بود مجالی برای پرسش نماند گذاشتیم برای آخر، حالا خلاصه .....
گفتند علت این سور آن ابراز محبتی است که شما چند سال پیش به بنده کردید و بنده را از آن پست و مقام انداختید، یادتان میآید؟ ما را حذف کردید و میز را از ما گرفتید و خلاصه ما را انداختید بیرون؟ ما هم رفتیم یک کارگاه دستمال کاغذی درست کردیم و شروع کردیم دستمال کاغذی، این سوری که شما میخورید به خاطر دست دردنکنی است که نسبت به شما انجام بدهیم و بدانید اگر شما با من این کار را نمیکردید تا به حال بنده به اینقدر پول نمیرسیدم که بتوانم یک همچنین سوری را امروز برای شما تهیه کنم و به شما بدهم، خلاصه خیلی از شما ممنون هستیم و متشکر.

