
خواست سالک دردعاهای خویش مبتی بر اراده و مشیّت خداوند متعال
خواست سالک دردعاهای خویش مبتی بر اراده و مشیّت خداوند متعال
7خب احمق این پاره کردن را دارد امام حسین میبیند. این میبیند که تو بیایی این را به این نشان بدهی آن پاره میکند میریزد در سطل آشغال، پاره کردن کاری ندارد، آه پاره شد یا پاره هم نمیکرد میگفت نمیدهم حالا چه کار میکنی؟ آن دارد میبیند و جالب اینجاست، جالب اینجاست که دارد به امام حسین میگوید من نقد را رها نمیکنم و نسیه را بگیرم، حضرت میفرماید تو بیا، من بهشت را برای تو تضمین میکنم، این بیشعور میآید میگوید که این بهشت تو نسیه است. اینکه امام حسین دارد بهش میگوید نسیه است، آن را که ابن زیاد آن هم از سرمستی و معلوم نبود نئشه بود، خوابش برده بود، بیدار بود، چه بود، هوشیار بود، گفته به تو ملک ری را میدهم آن میشود نقد!
تمام ملاکات ما آقایان بی رودربایستی همین است. نقد و نسیه را جایش را عوض کردیم، حال و آینده را جایش را تغییر دادیم، امام حسین دارد میگوید من دارم الآن به تو بهشت میدهم، الآن میگذارد کف دستت، همین الآن میگذارد کف دستت، همین الآن به تو میدهد، یک ثانیه بعد هم طول نمیکشد، اینکه میگوید بهشت مال تو، یعنی تمام شد، تمام شد. امّا از آنجایی که باید یک بدبختی بر یک شخصی رو بیاورد، خسران باید برای یک شخصی عارض بشود، میآید حرف امام حسین را نسیه فرض میکند، حرف ابن زیاد شرابخوار و زناکار و سگباز و قمارباز را میآید چه کار میکند؟ آن را میآید نقد تصوّر میکند!
خب بفرمایید دیگر حالا برو به آن نقدت برس، پاره کرد انداخت جلویش، گفت حالا هرجا میخواهی بروی برو، این هم دیوانه شد، زد به سرش، زد به سرش، میرفت در خانهاش بعد میرفت در حمام، دوباره از حمام درمیآمد میرفت در خانهاش دوباره درمیآمد میرفت، روزی چند دفعه میرفت در حمام و میرفت در خانهاش، دیوانه شده بود. به همین کیفیت بود تا زمان مختار، که مختار قیام کرد و این را فرستاد و در خود منزلش همان جا به قتل رساندند.
