تحقق رجاء حقیقی در سایه التزام و عمل به مبانی
6لذا هرچه آمدند اصرار کردند از دوستان ایشان حتّی از قوم و خویشهای ایشان که آقا سید محمد حسین شما بمان اینجا مسجد پدرت است از دست میرود، بالأخره مسجد از دست میرود پدر شما زحمت کشیده اینجا، خیال کردند دکان است، کاروان سراست یا تجارت خانه است که البته الآن هست ها! نه اینکه نیست، ایشان میگویند ما بار را بستیم و بستیم و حرکت کردیم برای نجف که برویم و دیگر برنگردیم ابداً، ابداً که اصلًا برویم دیگر اصلًا در نجف و میگفتند وقتی که ما آمدیم در عراق و هنوز والدهی ما را نبرده بودند رفته بودند در آنجا منزلی بگیرند و آماده کنند در نجف بعد بیایند اینها را ببرند با والدهشان و والدهی ما و اینها، وقتی که رفتیم در سامرّا و در همان سرداب، سرداب حضرت ولی عصر عجّل اللَه فرجه در آنجا دو رکعت نماز خواندیم نماز استغاثه به امام زمان و از خدا خواستیم و از آن حضرت که ما که حالا میخواهیم بیاییم نجف برای رسیدن به کمال مان داریم میآییم اگر قرار باشد آمدن به نجف و وارد شدن به این دم و دستگاههای علما و درس و بحث و مجالس و فلان و بخواهیم در اینجا وارد بشویم و اینجا ما را از رسیدن به آن کمالمان مانع بشود، بشود، همین جا جانمان را بگیرد دیگر به آنجا قضیه نرسد که عمرمان بیاید در همین مطالب [بگذرد]، خب میدانستند ایشان که آنجا به چه مسائلی میگذشت دیگر، میدانستند ایشان حوزه نحف به چه حرفهایی میگذراندند به چه مسائلی میگذراندند و به چه بند و بستهایی و به چه زد و بستهایی و به چه معامراتی خلاصه قضایا را میگذراندند خدا میداند چه خبر بود؟ خدا میداند در این بیوت چه خبر بوده؟ چه مسائلی بوده؟ شمّهایش را ما در همین قم در زمانهای سابق دیدیم شمهایش را ....
یک وقتی آخر ما یک مقداری یک زمانی همان سابق که خب قم آمده بودیم در یک چند سالی یک خورده کلّهمان بوی قورمه سبزی میداد عرض کنم حضورتان که در بعضی از مسائل داخل شدیم و در بعضی از بیوت و سر از بعضی از مسائل درآوردیم دیدیم اخ اخ اخ اخ اصلًا دینمان را داریم از دست میدهیم، کنار گذاشتیم به طور کلّی همه را و تا به حال هم لب درنیاوردیم، هیچ نگفتیم و نخواهیم گفت. دیدیم خیلی اوضاع عالی است واقعاً! خیلی عجیب! خب اینها، ایشان هم این چیزها را دیده بودند دیگر، دیده بودند و مسائل را شنیده بودند و گفتند ما حالا بخواهیم برویم نجف ما بخاطر امیرالمومنین میخواهیم برویم میخواهیم برویم اونجا سرمان را بگذاریم توی آن درگاه و بگوییم مخلصیم بگوییم آنجا ما نوکریم و دست ما را خلاصه بگیرید اگر بخواهیم بیاییم در آنجا و بیفتیم توی این اوضاع و احوال و اینها، خب بمیریم بهتر است برای چه؟

