تحقق رجاء حقیقی در سایه التزام و عمل به مبانی
4اما اگر یک کسی فرض بکنید که شل بود مثلًا من خودم را عرض میکنم حالا امشب پا شدیم پا شدیم، نشدیم نشدیم. حالا این کار را کردیم باشد حالا فردا، حالا بابا این همه آمدند و رفتند مگر چندتایشان شدند؟ حالا ما را مگر اسممان را نوشتند توی این لیست اولیای خدا؟ ای بابا این همه آمدند پیش مرحوم آقا چندتا ....؟، ای بابا ما چه چیزهایی دیدیم بعد از مرحوم آقا! ای بابا ای بابا ... این همه ای بابا، خدا هم میگوید ای بابا! هی ما میگوییم آن هم از آن طرف میگوید.
اولیای خدا که از اول شاخ و دم نداشتند البته بعداً هم نداشتند نمیخواهم بگویم که حالا اول ....، مشخص که نبودند، قیافهشان مثل همه بود از وقتی که به دنیا آمدند وزنشان سه، چهار کیلو همین حدودها بیشتر نبود، از اول بیست و پنج کیلو که به دنیا نیامدند! نه، از نظر وزنی همین بودند از نظر شکل و قیافه همین بودند همین شکل و قیافه همین ما را داشتند دیگر، اینکه دیگر، از نظر امکانات و محدودیتهایی که خدا برای ایشان پیش میآورد در همین محدوده بودند، نه اینکه آنها یک امکانات جدایی داشتند یک خدمات جدایی خدا برای آنها قرار داده بود، نه! آنها هم همین، به همین وضع به همین کیفیت بودند ولی آنچه که آنها داشتند و بنده، شخص خودم را عرض میکنم که بنده ندارم در نفسشان و در باطنشان یک همّتی وجود داشت و یک تصمیمی وجود داشت و یک ارادهای وجود داشت که آنها را از یمین و یسار و شمال و جنوب حفظ میکرد، آن اراده و آن همت، آنها را از انحراف به چپ و راست و بالا و پایین آنها را نگه میداشت، تمام مسیر زندگی را در مقدّمه و راستای برای رسیدن به آن هدف در نظر داشتند.
یک مرتبه اگر به ایشان میگفتند آقا این شهر را ترک بکن برو اصلًا در یک ده زندگی کن، همان ساکش را میگذاشت روی کولش یا علی خداحافظ شما، حالا ولو در این شهر بیا و برو دارد چه دارد، دم و دستگاه دارد فلان دارد چه دارد، هیچی! همین ساک، یا علی یک شلوار و یک دانه پیراهن خداحافظ، بقیهاش هم خدا بزرگ است. تعلّق به این دنیا نداشتند تعلّق به این بیا و برو نداشتند.

