
مكتب عرفان یعنی مكتب عبودیت و تسلیم بودن دربرابراراده و مشیّت الهی
مكتب عرفان یعنی مكتب عبودیت و تسلیم بودن دربرابراراده و مشیّت الهی
6میآمدند پیش آقای حدّاد و اصرار میکردند که آقا مأمور مالیات میخواهد بیاید این حجره ما بنده خودم شاهد بودم، نشسته بودم آقا یک عنایتی بفرمایید اینها نبینند، مأمور بیاید کاه ببیند، به جای این، به جای این بضائع و به جای این أمتعه و اینها، اقمشه قماش داشت دیگر به جای این کاه [و] یونجه ببیند، کاه و یونجه دیگر این قضایا مالیاتش نمیبندند دیگر.
آقای حدّاد هم سرشان را میانداختند پایین، دوباره میگفت، دوباره، آقا! بگویید دیگر، دعا بگویید نمی دونم ایشان باز سرشان را ...، دوباره در محذور قرار میگرفتند، إنشاءاللَه خداوند عنایتی بکند و آن هم میآمد و چیزی هم نمیدید، و میرفت. آیا این برایش درست بود؟ نه. برایش درست نبود. شاید مأمور مالیات بیاید و بخواهد مالیات بگیرد، این برای شما درست است. این برای ...، خب بسیار خب، از اینجا ما در رفتیم، چقدر؟ پانصد هزار تومان مالیات، حالا من نمیخواهم بگویم مالیات بدهید! نه، هر چیزی جای خود دارد. ولی صحبت در این است که ما میخواهیم تقدیر و مشیت خدا را برگردانیم. تقدیر و مشیت خدا را برگردانیم.
یک حکایتی من دیدم در همین کتابی که راجع به مرحوم حاج حسنعلی نخودکی اصفهانی رحمة اللَه علیه مرد بزرگی بود ایشان، بسیار مرد بزرگی بود، ولی ایشان اهل عرفان نبود. از بیاناتش پیداست که اهل عرفان نبود، اهل ریاضت بود، اهل مجاهده بود، اهل مراقبه بود، متهجّد بود. اهل ذکر بود، اهل ورد بود، اینها همه به جای خود محفوظ، مرد بزرگی بود. ولی مسأله عرفان چیزی است، خود ایشان، هم میگفت، میگفت اگر عرفان میخواهید، نجف پیش سید علی قاضی بروید. این را خود ایشان به افرادی که مراجعه میکردند راجع به مسئله عرفان، اعتراف میکرد که خلاصه اهلش نیست.
ایشان کاری نبود که نتواند بکند. از طی الأرض گرفته از طی السماء گرفته، از خلق ابدان گرفته. از اماته گرفته، از احیاء گرفته، مرده زنده میکرد دیگر، مرحوم آقا شیخ حسنعلی نخودکی ایشان مرده زنده میکرد. قبر ایشان هم در همین صحن عتیق، صحن بزرگ، آنجاست، این دفعه ما مشهد بودیم نشسته بودیم روبرو، دفعه قبل بود، این دفعه نه، دفعه قبل بود روبروی پنجره فولاد نشسته بودیم، معمولًا وقتی که حرم میآیم، میروم یک ساعتی، نیم ساعتی در صحن مینشینم، در همین درگاههای دور صحن، آنجا مینشینم سابق، یکدفعه چندتا مخدّره ظاهراً معلوم بود که از طهران آمده بودند و خلاصه و میخواستند هم برای زیارت بیایند هم برای تحقیق بیایند. چه بیایند. ما نشسته بودیم. یکدفعه از دور ما را دیدند و نمیدانم چه طور آمدند پیش ما؟ آمدند آنجا گفتند آقا سلام علیکم، گفتم علیکم السلام، گفتند آقا قبر این آقا شیخ حسنعلی نخودکی میدانید کجاست؟ گفتم قبر امام رضا اینجاست، یک نگاه به من کردند، إ، ما چه میگوییم، این چه جوابی میدهد! گفتند آقا ببخشید ما سؤالمان این بود، منظور ما آقا شیخ حسنعلی نخودکی، گفتم من هم منظورم امام رضا است. گفتند شما قبر ایشان را نمیدانید کجاست؟ گفتم من قبر امام رضا را میدانم اینجاست.
