اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

كیفیت بینش انسان نسبت به سلسله علل و اسباب‏

14767
سال 1422
جلسات
نسخه عربی

كیفیت بینش انسان نسبت به سلسله علل و اسباب‏

11
  • اینقدر مجال پیدا نکردند که چشمشان را ببندند و آن‌هایی که بسته بود اینقدر مجال پیدا نکردند که چشمشان را باز کنند یعنی در آن موقع من به نفس آن‌ها احاطه پیدا کردم در آن وقتی که خدا می‌خواست به من نشان بدهد در آن وقتی که آن ملک موت، این‌ها را داشت قبض روح می‌کرد یک‌دفعه بر آن حالت این‌ها، من اشراف پیدا کردم دیدم این خواست چشمش را ببندد تمام شد، تمام شد و او خواست چشمش را باز کند تمام شد این ملک، ملک موت است یعنی یک هم‌چنین قدرتی دارد چشم را نمی‌گذارد ببندیم یعنی ببندیم یا باز کنیم همین‌طوری که هستیم حالا این فرقی نمی‌کند باز و بسته بودنش فرقی نمی‌کند درست بودنش فرق می‌کند، آدم درست باشد در موقع رفتن، شاد باشد به قول مرحوم آقا بشکن زنان برود.

  • یا اینکه آخ آخ آخ، خدا بیا و تماشا کن بعضی از این‌ها .... یک شخصی بود از معاریف هم بود از علماء و معاریف و مدرسین درس اخلاق بود من هم پیش ایشان می‌رفتم گاهی، خیلی ما از ایشان صحبت‌ها شنیدیم انسان باید همیشه آماده باشد تا گفتن برو بیاد برود، نمی‌دانم خودش جلو جلو برود می‌گفت آدم باید جلو جلو برود گفتیم خیلی خب حالا ببینیم. ایشان درس اخلاق می‌داد حدود دویست نفر می‌آمدند دویست و پنجاه نفر هم می‌آمدند کتاب هم نوشته کتاب و چیزهایی هم نوشته‌اند و مرد فاضلی هم بود ها! مرد فاضل و درس خوانده‌ای هم بود و این‌ها، مجتهد هم بود. این بنده خدا مبتلا به‌ سرطان می‌شود، سرطان می‌شود و همین سرطان خون و این چیزها ظاهراً بوده آقا وقتی که این یک ماه اطباء بهش گفته بودند در یکی از شهرستان‌ها بود وقتی که رفتیم [پیشش‌]، اصلًاً نمی‌شد به این نگاه کرد یعنی این انگار دنیا بر سرش خراب شده بود این آقای مدرس اخلاق که می‌گفت آدم باید جلو جلو برود اوّلًا کسی را راه نمی‌داد در منزلش، اصلًا کسی را راه نمی‌داد به زور گفتیم که آقا می‌خواهیم بیاییم دیدنتان، نمی‌خواهیم بیاییم [مزاحمتان بشویم‌] خلاصه گفتند فلان، بعد آنجا نه مجال حرف زدن نه چیزی، فقط و فقط چشمش به این دوا بود که این دواها یک وقتی از دسترس دور نشود. این دواها یک وقتی این خلاصه ..... خلاصه ما مشغول صحبت و فلان شدیم هی می‌خواستیم یک خورده آماده‌اش کنیم یک خورده خلاصه نرمش کنیم، بابا تو این حرف‌ها را زدی تو خودت به ما این‌ها را می‌گفتی، آدم باید جلو برود فرسخ‌ها جلوتر برود عزرائیل دنبالش بگردد حالا عزرائیل دارد دنبال [شما می‌گردد] پیدایش نکند حالا عزرائیل از این طرفی دارد دنبالت می‌گردد کجا رفتی خودت را قایم کردی! خلاصه یک خورده گفتیم این حرف‌ها، دیدیم نه! این اصلًا نمی‌تواند تنازل کند اصلًا نمی‌تواند و بعد از یک مدّتی، خلاصه یک مقداری یک کمکی این خلاصه از آن وضعیت در آمد ولی بعد باز شنیدیم که نه! این بنده خدا موقعیتش این‌طور است به این کیفیت! و بعدش هم خب به همان کیفیت به همان وضعیت از دنیا رفت.