قیام علیه طاغوت متوقف بر اذن و دستور امام معصوم
10خب این بحث ما چه بود؟ امّا زید مسألهاش این بود که ایشان آمد برای امام باقر این کارها را انجام داد، خودش داعی نداشت، گر چه امام باقر نسبت به زید راجع به این مسأله روی خوش نشان نمیدادند ولکن خود زید هم میگفت، میگفت من میخواهم حکومت را به دست برادرم برسانم، او از من اعلم است، انصاف داشت. ما اگر امام زمان بیاید میگوییم کجا آمدی؟ شما تو انقلاب مبارزه هم کردی؟ حالا بلند شدی آمدی حکومت میخواهی؟ شما کجای این انقلاب بودی؟ هر چه امام زمان بگوید بابا اسم من در کتابهاست، بروید بخوانید، نه! فایده ندارد! تو زندان رفتی؟ زندان شاه رفتی؟ مبارزه کردی؟ برو آقا پی کارت! ما خودمان حکومت را داریم دین را هم داریم، بلدیم به مردم هم چه بگوییم! این حرفها! حالا میگویید نه! خیلی خب صبر کنید امام زمان بیاید اگر ما به ایشان نگفتیم! ما مرده شما زنده، انشاء اللَه همۀمان زنده در رکاب آن حضرت، چیز هستیم ولی بی جهت نیست قضیّه، آقا دنیا، دنیاست! دنیا من و تو نمیشناسد، میآید جلو و نمیگذارد.
آن روز خدمتتان عرض کردم ما فقط حالت اینها را ببینیم برای ما کافیست. مرحوم آقا در آن شبی که از دنیا رفتند غشغش میخندیدند! یک تخت آورده بودند که ایشان را بگذارند، همان شب شنبه بود، روی آن تخت چون ماشین بیمارستان نمیتوانست بیاید، این کوچهها را کنده بودند، اینطور که نمیتوانستند ایشان بروند، همین دوستان و رفقایی که پزشک هستند گفتند که ایشان باید ساکن باشند، نمیتواند...، اصلاً سمت راست نبض نداشت، هیچ اصلاً نبض نداشت، فقط سمت چپ نبض داشت و حکایت از همین آنالیسم قلبی میکرد و اینها، یک تخت آوردند و حضرت آقا را گذاشتند روی آن تخت که ببرند، آقا گفتند دِ بگویید لا اله الا اللَه، میگوید چرا نمیگوئید؟ بگوئید لا اله الا اللَه، بلند بگوئید، الآن نمیگوئید فردا باید بگویید، آوردند توی بیمارستان و این حرفها. ما دیر رسیدیم، من رفتم از پشت پنجره نگاه کردم، هنوز حالشان یک مرتبه سخت نشده بود، صبح یک مرتبه یک حال سکتهای پیدا شد و اینها، که ما رفتیم دیگر توی بخش و دیگر بقیّه رفتند بیرون و یک دو سه ساعتی این قضیّه ادامه پیدا کرد، من پیش ایشان بودم و بعد دیگر به رحمت [خدا رفتند]، اصلاً میخندیدند شوخی میکردند، نمیدانم با این چیز میکردند، انگار نه انگار، اصلاً، اصلاً توی این هواها نبودند. خدمتتان عرض کردم وقتی که در آن سه سال قبل من در خدمت ایشان بودم در بیمارستان، شب وقتی که از توی سیسییو آوردند توی بخش، شبها من خدمت ایشان بودم، یک شب یک مسائلی را مطرح کردیم خب ایشان هم خوابشان نمیآمد التهاب داشتند و ما هم از فرصت استفاده میکردیم ایشان را هم میبستیم به سؤال، دِ بپرس! چیزهایی که خب بالاخره در نظرمان بود که خب سؤال...، مینوشتیم، دیگر روی هر چه گیر میآوردیم مینوشتیم، روی کاغذ میوه مینوشتیم، همه را بعد فردا میرفتیم پاکنویس میکردیم تو کتاب و دفترچۀمان. تو جعبۀ شیرینی. دیگر بعد رفتیم گفتیم بابا یک دفترچه بیاورید، برایمان دفترچه آوردند، یک مقدار چیز میکردیم. شبها مینشستیم راجع به مسائل مختلفی که مجهولاتی که خب برایمان بود از ایشان سؤالاتی میکردیم.

