اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

قیام علیه طاغوت متوقف بر اذن و دستور امام معصوم

14382
سال 1421
نسخه عربی

قیام علیه طاغوت متوقف بر اذن و دستور امام معصوم

4
  • مرحوم آقای حدّاد ـ رضوان اللَه علیه ـ نقل می‌کردند می‌گفتند در نجف آقا سیّد مرتضی کشمیری بود، آقا سیّد مرتضی کشمیری ـ رحمی اللَه علیه ـ مرد بزرگی بود و صاحب کرامات بود. ایشان در نجف نماز می‌خواند، نماز صبح، و خیلی از علماء و عبّاد و زهّاد و اینها می‌آمدند [در] نماز ایشان شرکت می‌کردند منتها خصوصیّت ایشان بود که در نماز صبح، رکوع اوّل را خیلی طول می‌داد، خیلی طول می‌داد، حالا ایشان به عنوان شوخی نمی‌دانم می‌گفتند یا چی؟ می‌گفتند شخص گاهی اوقات احتیاج به حمّام داشت وارد می‌شد می‌دید آقا سیّد مرتضی در رکوع است می‌گفت یا اللَه “إنَّ اللَه مع الصّابرین” می‌رفت غسلش را می‌کرد و می‌آمد! دوّمی وارد می‌شد می‌دید در رکوع است آن هم یک “إنَّ اللَه مع الصّابرین” می‌گفت می‌رفت خلاصه کارش را انجام می‌داد و غسل می‌کرد و می‌آمد خلاصه می‌رسید به چیز، همین‌طوری قضیّه اینطور بود.

  • ایشان می‌فرمودند یکی از این نجفی‌ها بود، تجّار نجف، بازار حویش، شما یادتان می‌آید آقای دکتر؟ [در] بازار حویش مغازه داشت، از این اعراب بادیه نشین هی می‌آمده سراغ این، خیلی اذّیت می‌کرد. یک دفعه این رفته بود آن جا بر حسب اتّفاق دیگر آن هفته‌ای دوبار پا می‌شد می‌آمد نجف خانۀ این، هر [دفعه] هم دو یا سه روز می‌ماند، هی می‌گفت می‌آیم کار دارم جنس بخرم، این خیلی خسته شد گفت یک جوری باید این را از سر خودمان رفعش کنیم، یک شب آمد. گفت این را صبح می‌برم نماز آقا سیّد مرتضی، گفت ببین [فردا صبح] که بلند شدیم می‌رویم نماز یک مرد بزرگ، دیگر باید برویم آن جا، تو هم بایست بغل من برای نماز، گفت باشد. صبح بلند شدند آمدند، هیچ چی خلائق یکی‌یکی می‌آمدند می‌گفتند “إنَّ اللَه مع الصّابرین” می‌رفتند غسل می‌کردند می‌آمدند! دوّمی می‌آمد می‌رفت همین طور! هی این از رکوع می‌خواست پا شود این می‌زد تو سرش که پا نشو الآن وقتش نیست هنوز آقا پا نشده دوباره یک مقداری طول می‌کشید، آقای حدّاد می‌فرمودند، دوباره یک مقداری صبر می‌کرد یک ربع دوباره بلند می‌شد دوباره می‌زد خلاصه بعد از این که نزدیکی‌های طلوع شمس بود که دیگر ایشان سر برداشتند گفت: واللَه إنْ کسر ظهری! رفت دیگر نیامد، راحت شد از دستش.