تبیین راه خدا و راه دنیا و نفس
15آمدند چه؟ آمدند پیغمبر را، نه آن پیغمبری که در تورات است این نیست آن پیغمبر عظیم الجثّه است این او نیست آن پانصد سال دیگر میآید این آن چیز نیست! برای چه؟ دنیایشان بماند این دو روز دنیا بمانند یعنی جلوی هدایت مردم را میگیرند برای دو روز دنیای خودشان! این چه فاجعهای است که یک نفر جلوی هدایت شخصی را بگیرد نگهش دارد نگهش دارد جلویش را بگیرد آن را از یک سعادت محروم کند برای چه؟ برای اینکه زندگی خودش از آب و رونق نیفتد خب این چیست؟ خب شیطان هم همین کار را دارد میکند دیگر، صحبت نکنید حرف نزنید تماس نگیرید با این و آن صحبت نکنید پیش فلان آقا نروید پیش فلان کار نکنید، چرا؟ تا حرف زده بشود دیگر تمام است قضیه، دیگر چیزی نمیماند باید بماند باید نگهداشت باید اینها را نگهداشت یک مسأله است آقا، دنیا دنیاست یا در قالب یهود بیاد جلوه کند که در مقابل رسول خدا بایستد یا در قالب نصاری بیاید بایستد یا در قالب سنّیها که بیاید جلوی امیرالمؤمنین بایستد یا در قالب چی؟ ما روحانیت که بیاید در مقابل امام زمان بایستد بیاید در مقابل خدا بایستد تمام اینها چیست؟ دنیا است.
لذا روز قیامت که میشود یک دفعه میبینی یک صف گذاشتند آقا شما بیا توی این صف آقا شما برو توی آن صف توی این صف که از مشرق تا مغرب کشیده شده میبینی ا یهودی توی این صف ایستاده نصرانی ایستاده زرتشتی ایستاده حضرت حجت الاسلام و الامثال و الاسلام و المسلمین ایشان هم فرض کنید که ایستادند ثقهالاسلام مولانا کذا ایشان هم ایستادهاند شیعه ایستاده مسلمان ایستاده سنّی، آقا من که شیعهام چرا من در صف یهودی! شیعه هستی باش نفست دنیا بوده بیا توی این صف. ما بر اساس نفس نگاه میکنیم ما بر اساس دل نگاه میکنیم آنجا یهودیت و نصرانیت و شیعه و مسلمان فرق نمیکند دلت کجاست؟ مرحوم آقا میفرمودند یک وقتی عکسش هم هستها یهودی میآید در صف شیعیان امیرالمؤمنین میایستد نصرانی میآید میایستد یک روز مرحوم آقا میفرمودند ظاهراً شب بیست و سوّم بود شب بیست و سوّم ماه رمضان، در مسجد قائم یکی از شبهای احیاء میفرمودند که راجع به اینکه خلاصه مهمّ آن دل است که چه وجههای دارد؟ عمل ظاهر و بیا و برو و رتق و فتق و اینها، اینها جایی ندارد در آنجا، در پیشگاه محکمه و عدل الهی معیارها تفاوت میکند میفرمودند یک دفعه غبار همدانی خدا رحمتش کند مرد بزرگی بود غبار همدانی نشسته بود در منزلش یک عدّه هم از همین دوستانش هم نشسته بودند از بیرون صدای تشییع آمد تشییع جنازه، یک یهودی را تشییع میکردند از همدان، همین تشییع میکردند این همین که اینها آمدند و داشتند میبردنش سر و صدا آمد یکدفعه دستهایش را برد بالا گفت: یا امیرالمومنین من نمیدانم تو میخواهی با این چکار بکنی؟ من همین قدر میدانم این یک عمر دنبال تو میگشت التفات کردید؟ یهودی است ولی دنبال امیرالمؤمنین دارد میگردد گفت حالا من که نمیدانم تو با او میخواهی چکار بکنی؟ این آن طرف آن یکی را هم میآورند شیعه امیرالمؤمنین را هم میآورند میگویند برو تو صف یهود بایست تو صف نصاری برو بایست چرا؟ اینجا حسابش فرق میکند.

