اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

عدم محدودیت ارتباط با خدا به زمان و مكان خاص

14332
سال 1421
نسخه عربی

عدم محدودیت ارتباط با خدا به زمان و مكان خاص

9
  • فرض کنید که الآن شما به نفس خودتان مراجعه کنید با یک شخص، دوستی که در فلان جا دارید خب می‌بینید که بین شما و بین او مانع است شما در اینجا هستید او در کشور دیگر است برای اینکه می‌خواهید به او برسید باید بلند شوید بروید سفارتخانه ویزا بگیرید مقدّمات سفر را آماده کنید حرکت کنید وسایل را جمع کنید آیا امکان برایتان باشد یا نباشد؟ آیا بین این کشور و آن کشور رابطه باشد یا نباشد؟ بعد بلند می‌شوید می‌روید آنجا و به او می‌رسید مانع می‌بینید این مانع است. بین خودتان و بین یک دوستی که در یک جا دارید حتّی از نقطه نظر اتصال مانع می‌بینید باید تلفن باشد بردارید شماره بگیرید آن شخص آیا تلفن داشته باشد یا نداشته باشد؟ شما اینجا [تلفن‌] داشته باشید یا نداشته باشید؟ آیا خطّ باشد یا نباشد؟ و همین‌طور، امّا شده تا به حال یک لحظه در تمام شبانه روز انسان بین خود و خدا احساس مانع و حاجب کند؟ ابداً پس وقتی نیست از ناحیه قابل هم همیشه استعدادِ فتح باب وجود دارد پس بنابراین چه مانعی می‌تواند بین انسان و پروردگار باشد؟

  • وارد شد بر امام کاظم علیه‌السّلام گفت یابن رسول اللَه امروز به منزل فلان کس رفته بودم، از دوستانم، خیلی وقت بود او را ندیده بودم ماه رمضان بود دیدم در روز ماه رمضان دارد افطار می‌کند گفتم مگر روزه نیستی؟ گفت نه گفتم چرا؟ گفت من دیگر روزه بگیرم فائده‌ای ندارد! چرا روزه بگیرم؟ گفتم چطور مگر؟ گفت من یک زندگی دارم داستانی دارم با توجّه به آن داستانم دیگر می‌دانم دیگر، دیگر جهنّمی هستیم ما، دیگر فائده‌ای ندارد گفتم داستان چه هست؟ گفت سال‌ها قبل یک روز هارون مرا خواست، نیمه‌های شب، خیلی ترسیدم دیدم در می‌زنند دق‌الباب می‌کنند در نصفه‌های شب رفتم دیدم که حاجب خود هارون آمده سراغم، گفت خلیفه تو را می‌خواند گفتم در این وقت شب خواستن لابد قصد عقابی دارد نسبت به من، قصد سوءی دارد، در نیمه‌های شب کسی را طلب نمی‌کنند. گفت بلند شدم رفتم لباس پوشیدم [آمدم‌] پیش هارون، دیدم نشسته، آمد و با من ملاطفت کرد برخلاف انتظارم، یک خورده آرامش پیدا کردم گفتم خلیفه مرا برای چه چیزی خواسته؟ گفت خودت چه حدس می‌زنی؟ گفتم من حدس نمی‌زنم گفت آیا اگر از ما مطلبی را بشنوی اطاعت می‌کنی؟ امری را؟ گفتم [هرچه‌] دارم فدای خلیفه باد، جانم [فدای‌] خلیفه باد گفت تا چقدر می‌توانی در راه ما ایثار کنی؟ در راه ما گذشت داشته باشی؟ گفتم از همه اموالم می‌توانم در راه خلیفه بگذرم وحتّی از زن و فرزندانم هم می‌توانم در راه خلیفه دست بکشم خلیفه خندید و مرا ترخیص کرد.