اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

خصوصیات متقین

14413
سال 1421
نسخه عربی

خصوصیات متقین

4
  • حالا این وضع اینجا، دیگر از همه قسمی و همه جور و به هر نحو، دیگر حالا سخن سر بسته گفتم با حریفان، خدایا زین معمّا پرده بردار حالا کی برمی‌دارد؟ دیگر چه می‌دانیم! این وضع به حمدلله مملکت ما است، این مملکت اسلامی، این مسلمانها، این تجارت، این کار این کسب، این قانون، این وضعش است، خیلی خب. کشورهای دیگر هم هستند، کشورهای کافر، بی‌دین، ملحد، مرتد، لامذهب، ضد خدا، ضد پیغمبر، امّا یک دروغ در آنها نیست، یک کذب در آنها نیست، یک کلک در آنها نیست، یک خدعه در آنها نیست، درست مثل ایران! هیچ تفاوتی نمی‌کند، هیچ تفاوتی ندارند. طابق نعل بالنعل! 

  • حالا یک نفر از آنجا بخواهد بیاید اینجا و بخواهد مشغول کار و کسب تجارت بشود آیا می‌تواند دیگر راست بگوید؟ همان روز اوّل، شلوار را از پایش درمی‌آورند به روز دوّم نمی‌گذارند برسد. حالا یک نفر از همین تجّار اینجا، از همین افرادی که در اداره هستند، از افرادی که اینجا دارند کار می‌کنند و عرض می‌شود که حالا هر قِسمَش، دیگر ما کاری نداریم، ما فقط سربسته می‌گوییم! بخواهد برود در آنجا زندگی کند، آیا می‌تواند دروغ بگوید؟ نه، همان روز اول گوشش را می‌گیرند می‌اندازندش بیرون: بفرمایید! اینجا جای جنابعالی نیست! اینجا جای آدمهایی است که در این کشور راست زندگی کنند. دروغ! بفرمایید بیرون.

  • مرحوم آقای انصاری می‌فرمودند یکی از آشنایانشان، برایشان نقل می‌کرد می‌گفتند که ما یک وقت رفتیم در همان کشورهای اروپایی، سوئیس رفته بوده، در آنجا قطارهای شهری که سوار می‌شدند، اتوبوس بوده یا اتوبوسهای برقی بوده، نمی‌دانم، خود مردم بلیط می‌گیرند و سوار می‌شوند و اغلب اوقات هم مأموری نیست که کنترل بکند، شخص بلیط را می‌خرد و بعد سوار می‌شود و می‌رود و بعد هم ظاهراً می‌اندازد دور. اما گاهی از اوقات یک مفتّش می‌آید در اتوبوس و بلیطها را نگاه می‌کند. این ایرانی با خودش گفته بود این که معلوم نیست حالا کی بیاید! حالا ما همین طوری بدون بلیط سوار می‌شویم. (در همان جا هم دکّانی گرفته بوده و مغازه‌ای داشته و اجناس می‌فروخته است) این برحسب اتّفاق، که یک روز مثل همیشه می‌خواسته کارهای در ایرن را آنجا هم انجام بدهد، بلیط نمی‌گیرد و سوار می‌شود و برحسب قضا مفتّش می‌آید و یکی یکی نگاه می‌کند و تحقیق می‌کند. به این می‌رسد می‌گوید بلیط شما کو؟ می‌گوید ندارم می‌گوید بسیار خب اسمتان چیست؟ اسمش را می‌نویسد می‌رود اصلا هم هیچ کاریش ندارد، هیچ، این هم می‌گوید چه خوب خطر از سرمان رفع شد! اینها چه آدمهای خوبی هستند! داشتن و نداشتن بلیط یکی بود! فردا هم همین کار را می‌کنیم! حالا دیگر فهمیدیم اینها چه آدمهای خوبی هستند!