حقیقت حلم واقسام آن(4)
15بره شروع کرد به رفتن، این بدو، او بدو. خلاصه؟ حضرت موسی هم که به این نمیرسید. بالاخره آن برای سرپایینی و سربالایی درست شده بود. میپرید بالا. میپرید پایین و خلاصه، ولی او هم دست برنمیداشت. هی میرفت. هی دست برنمیداشت. نه سنگ بهش زد، نه تیر بهش انداخت. نه
نمیدانم، فحشش داد. نه سب بهش داد. میدید این بره، برای آدم کردن من دارد میدود. این را میفهمید حضرت موسی. هی رفت، هی رفت، هی رفت، اما رفت، با خودش چه میگوید با این بره؟ اگر ما بودیم چه کار میکردیم؟ آقا میرفتیم، ای خدا بگویم چه کارت کند. تو الان اینقدر قیمت داری. بیست هزار تومان، سی هزار تومان. داری به مال من صدمه میزنی. داری ضرر میزنی. گیرم بیایی، [ببین چه کارت] میکنم. همانجایی که میرسیم فوری چاقو را برمیداریم سرش را میبریم تا دیگر از این اشتباهات در زندگیش تکرار نکند. که اینقدر دنبال ....، انسان بداند. اما حضرت موسی رفت، بهش رسید. وقتی بره خسته شد، دیگر نتوانست، رسید بهش. حالا زبان حالش چیست؟
میگه ای بره تو که از این رمه جدا افتادهای، من برای آن بیست هزار تومان و ده هزار تومان که از کیسهی من رفته دلم نمیسوزد. برای خودت دلم میسوزد. که الان گیر گرگ میافتی. دل سوزی من برای توست. این همه تعبی که خودم را دارم میاندازم. برای تکامل توست. این زحمتی که الان دارم به خودم میدهم. این زحمت برای اینکه تو به خطر نیفتی. همراه با عصیان تو، من دارم خودم را به تعب میاندازم. هی تو داری عصیان میکنی. من هی دارم دنبال تو میآیم. هی تو داری نافرمانی میکنی. من هی دارم همراه با تو میآیم. هی تو داری تخلف میکنی از جاده. هی من دارم همراه تو میآیم. که چی؟ که تو را بگیرم، برگردانم. به سعادتت، به حیاتت، به رستگاریت، به رشدت به کمالت. به بروز استعدادهایت، به فعلیت استعداداتت من دارم برای تو این کار را میکنم. تو خیال میکنی من دارم به دنبال تو میآیم برای اینکه نفعی متوجّه من بشود؟ تو خیال میکنی که الان من دارم دنبال تو میآیم به خاطر اینکه یک روزی تو دستی از من بگیری؟ تو خیال میکنی حالا که من دارم، دنبالت میآیم به خاطر اینکه یک روز به درد من بخوری؟ تو خیال میکنی من که دارم دنبال تو میآیم به خاطر این است که شئونات و حیثیات و مصالح اجتماعی من به واسطهی تو تأمین میشود؟ این است مسئله؟ نه جانم. این آمدن من و این حرکت من، اینها تمام، به خاطر این است که تو به تکاملت برسی. ای بندهی خدا.

