حقیقت حلم واقسام آن(4)
14قسم دیگری از حلم، عرض شد حلمی است که خداوند، با آن حلمش با ما، رفیقانه برخورد میکند. نه اینکه چشم پوشی میکند. و این خیلی عجیب است. و من خیال میکنم. شاید منظور حضرت سجاد علیه السلام، این قسم سوم باشد. گرچه اگر قسم دوم هم باشد اشکالی ندارد که خدا بالاخره صبر میکند، صبر میکند. و بعد با نهیبی و با ضربهای و با مسئلهای، انسان را متوجه میکند. باز آن هم خوب است. آن هم باز، جای شکرش باقی است. که اقلا نگذاشت انسان دیگه ساقط بشود. نگذاشت انسان به هلاکت بیافتد. نگذاشت انسان دیگر آن وجود خودش را، و هستی خودش را، آن را از دست بدهد. اما از این بالاتر، این قسم است. که انسان گناه میکند. ولی خدا با انسان باز رفیق است. انسان خطا و لغزش میکند، و نه تنها خدا چشم پوشی میکند، بلکه همراه با انسان میآید جلو. و با این جلو آمدن، هی تربیت میکند. یعنی نه اینکه میزند. یعنی این گناه، با تربیت انسان توأم است. مثل چی؟ قضیه موسی و آن رمه را سراغ داریم؟
یک برهای از رمه در زمان حضرت موسی، آخه حضرت موسی مدتی چوپان بود.
شبان وادی ایمن، گهی رسد به مراد *** که هشت سال به جان، خدمت شعیب کند حضرت موسی آمد خدمت شعیب کند. آن هم پیغمبر است دیگر. میداند از چه راه وارد بشود. انداختش چوپانی. تو برو فعلا چوپانی بکن. آن میداند این باید بعد چه مسئولیتی به عهده بگیرد. و باید کجاها برود. انداختش در دستانداز تربیت، یک گله را داد بهش. گله، گله که مثل آدم راه نمیآیند. یکی از این ور میرود. یکی از آن ور میرود. بز، سرش را میاندازد از آن طرف میرود. گوسفند از آن طرف میرود. این، بیابان است. گرگ است. سارق است. هزار خطر است. درّه است. نهر آب است. این هم چوپان است. بایستی که رمه را درست، صحیح و سالم برساند. میدوید دنبال این، هی میدوید دنبال آن. هر روز یک سنگ برمیداشت میانداخت. اونو برمیداشت. دوباره برمیداشت آن، آی، کجا میروی؟ موسای پیغمبر دنبال بره میدوید. یک روز یکی از این برّههای ناقلا، آمد سر به سر حضرت موسی بگذارد. گفت بگذار، یک خورده ما سر به سرت بگذاریم. حالا تو میخواهی بروی سراغ مردم، اول یک خورده بِکش ببین چه مزه میدهد؟ اینها همه زبان حال است ها. بنده هم زبان حال میگویم. اول یک خورده بیا، تا بعد بروی خودت را با مردم بتوانی وفق بدهی.

