حقیقت حلم واقسام آن(3)
9یک روز من رفته بودم به اتفاق یک شخص منزل یک کسی، همین شخصی که اینطور این نامه را برای مرحوم آقای حداد نوشته بود من نشستم صحبت و اینها بعد دیدم اینها مشغول شدند، مسافرتی رفته بودند در مکه، یکی گفت آی در مکه چه دیدیم اون یکی گفت ان را دیدیم اون یکی میگفت از اسرار اون یکی از اخبار است، این مقوله بدرد ما نمیخورد بلند شدیم رفتیم یک جای دیگر وخب البته کاری داشتیم شغلی داشتیم انجام دادیم و بعد از یک ساعتی آمدیم که دیگه موقع نماز شده بود همش همین، این اون است، اون این جور است اون اون جور است رشد نیست حرکت نیست تکامل نیست.
در زمان مرحوم آقا یک بنده خدا اینطور بود هی میامد به آقا میگفت آقا شما که ما را قبول نمیکنید آقا نمی دانم چه، آقا ما که لیاقت نداریم آقا فلان نداریم آقا هم میدانستند که این ....، تو که داری ما را سر کار میگذاری. آقا هیچی هم توش نیست، میخندیدند گذشت تا اینکه یک چوب خورد یک چوب خورد فهمید قضیه چیه یعنی دیگه مثلًا .... و آمد پیش مرحوم آقا، اومده بود پیش مرحوم آقا، دیگه من فهمیدم از قوم و خویشان نزدیک مرحوم آقا هم بود ای آقای کذا من دیگه متوجه شدم من دیگه فهمیدم من اینم من آنم دیگه .... ایشان فرمودند آقا درست فکر کن درست آمدی یا نه؟ برو باز فکر کن برو تأمل کن از این حرفا خیلی به ما زدی تا بحال، نه دیگه این دیگه غیر از آنهاست، این حسابش دیگر فرق میکند، دیگه ما حالا .... همانجا مرحوم آقا برگشتند و فرمودند هنوز من نسبت به صداقت شما شک دارم در همان مجلس ولی در عین حالا اگر میگی بسیار خب بفرما بیا، آقا این آمد.
خب اولش چیه؟ اولش گرم است خوب است حرارت دارد، آمده، حالاتش تغیر پیدا کرد خوش نفس بود آدم خوش نفسی بود ولی قدر این خوش نفسیاش را ندانست قدر این استعدادش را ندانست قدر این سرمایهای را که خدا بهش داده و میتوانست سریع با این سرمایه حرکت کند این قدر را ندانست خودش را میزد به این ور و آن ور. نخود بازی نخودچی بازی، نخود و کشمش، خب یک ورشکستگی خیلی مهمی پیدا کرد و همان مسئلهاش موجب شد که آمد و خب خیلی اهل کار زیاد بود فلان و کم کم شروع کرد و فلان و این حرفها، یکی دو سه سالی گذشت کم کم کم کم کارش شروع کرد به شکل پیدا کردن، اول شغل دیگهای داشت بعد رفت مرغداری درست کرد و فلان و باعث شد .... دیگه به واسطهی این اشتغالاتش فلان گاه گاهی میآمد یکی نمیآمد شبها نمیآمد، روزها نمیآمد جلسات نمیآمد یک روز مرحوم آقا ازش سوال کردند دقیقاً من در ذهنم هست که ایشان بهشان اینو فرمودند فلانی چرا جلسات نمیایی؟ گفتند آقا! اگر بیایم مرغها از بیدونی، بیغذایی میمیرند، باید براشون غذا ببرم ایشان فرمودند بگذار بمیرند عین عبارت تو مرغ را برای کی میخواهی؟ خودت را برای مرغ میخواهی یا مرغ را برای خودت میخواهی؟ بگذار بمیرند. التفات میکنید.

