حقیقت حلم واقسام آن(3)
11و بعد وقتی که عادی شد دیگر با کمترین تلنگری این میتواند چی بشه؟ جای خودش را عوض کند لذا یک تلنگر بهش خورد یک قضیه همان تلنگر کافی بود که اصلًا بطور کلی بوسید و گذاشت کنار، اصلًا هیچی بعد هم در مجالس و اینها شروع می کرد به مسخره کردن و فلان، ما گندم خوردیم، از بهشت ما را بیرون کردند و نمیدانم از این حرفها میزد و کم کم یه قدری هم بیشتر و دیگه نعوذ باللَه، پناه به خدا. این قضایا ادامه پیدا کرد تا اینکه خدا دوستش داشت، خوش نفس بود ولی کار ظاهرش کار بدی بود از آن افرادی بود که چند شب پیش صحبتش شد که بعضیها باطنشان خوب است ولی ظاهرشان بد است کار ظاهرشان کار نامناسب است مردم خوششان نمیآید باعث اذیت و ایذاء مردم هستند، اذیت و آزار ولی باطنشان خوب است خوش نفساند، خوش قلباند بعضیها اینطورند خب خدا دوستش داشت، خدا دوستش داشت آمد و ضربه را زد در یک جریانی ضربه خورد اما ضربهای که دیگر پا نشد. هیچ، جریان این مفصله، خلاصه از بین رفت و او را دفن کردند فوت کرد ما را فوت کردیم خلاصه، اینطوری بالاشاره و الاجمال، جزء ما را فوت کردیم بود بعد از اینکه این از دنیا رفت یعنی او را فوت شد، من در اتاق بودم دیدم مرحوم آقا تلفن میکنند به مادر این تسلیت بگویند مادرش حیات داشت عبارتی که مرحوم آقا در تسلیت به مادرش گفت این بود که فلانی! ایشان از زمرهی افرادی بود که قطعا ماندنش بر وزر و وبال او اضافه میکرد و رفتن او قطعا به صلاحش برای آن دنیاش بود. با این عبارت مادرش را تسلیت دادند، رفتنش به صلاح بود.
بعد خانواده او آمدند، آمدند مشهد در منزل آقا و ایشان هم آمدند، یعنی ماه رمضان هم بود یکی از شبهای ماه رمضان بود ایشان آمدند اندرونی، خانواده او را دیدند چون آقا به خانوادهی او محرم بودند، آمدند خانواده را دیدند، برگشتند آمدند در همان بیرونی یعنی از افراد در آن بیرونی از همان اقوام که بودن، عبارت آقا این بود، ایشان اینطور گفتند: عجیب است آقا! انسان نمیداند قضایا چیست؟ وقایع چیست؟ مصالح پروردگار چیست؟ ما خبر نداریم بعد این حرف را زدند قطعا اگر ایشان زنده بود این مجلس، امشب انجام نمیگرفت! خیلی عجیب، ایشان از این حرفها نمیزدند ها، خیلی کم، خیلی به ندرت خیلی، یعنی این آدم آدمی است که بودنش صلاح نیست خدا دوستش دارد و بردش. این مشمول چیه؟ مشمول این حلم است حلمی که خدا صبر میکند صبر میکند هی این میرود پایین هی میرود پایین هی ..... آقا بس است آخه چقدر؟ یک شام در هتل هیلتون طهران ٨ میلیون آن زمان! خب چه خبر است؟ ١٠ میلیون آخر روی چه حسابی؟ یک معاملهای یک قضیهای یا کل یک جریانی با معاملهی این تغییر میکرد، آقا جان دو هزار، سه هزار بشین درآر بخور، بس است این چیه؟ هی میرود پایین، هی میرود تو، هی .... اصلا نمیداند تو یک خاری هستی که بر این امواج بیکران اقیانوس افتادی تو چه میدانی که این اقیانوس چیه؟ این امواج به کجا میروند؟ تو یک پر کاهی هستی، ٢ سانت جلوی خودت را نمیتوانی ببینی اون وقت میخواهی بر موج سوار بشوی؟ موج میآید و تو را میبرد پایین، عجیب است ها.

