مکر پروردگار متعال با انسانها
14آن وقت این شما میآیید از دور این مرد میخواهید افراد را ببرید کنار. خب ببرید. بردارید ببرید. بیایید اصلًا خودمان میفرستیم برایتان. منتها او دیگر این کار را انجام نمیدهد خودش بردارد. یکی دیگر میگوید بابا! ... بردارد برید بابا.
ببیند مقام عزت و مناعت و رفعت چقدر در اینجا قوی و شدید است که وقتی آن شخص به آقای حداد میگوید آقا این آقا سید محمد حسین با حاج هادی ابهری خیلی ارتباط دارد .... خدا بیامرزدش مرحوم حاج هادی ابهری را خدا رحمتش کند دیده بودید آقای ...؟ ندیده بودید؟ خیلی مرد بزرگی بود. و خیلی آقا ... همین صراحت و صداقتش نجاتش داد. حاج هادی ابهری اهل بکاء بود. و خیلی با توحید و اینها خلاصه میانه خوبی نداشت. خدا بیامرزدش. یک روز نیمه شعبان بود، روز نیمه شعبان، من یک عمامه سبزی به سرم بسته بودم. شانزده سال و نیمم بود، تقریبا شانزده سال و نیم دقیقا نمیدانم حدودش. همان سالی که به اتفاق مرحوم آقا و اخوی بزرگ رفتیم برای مکه مشرف شدیم. نشسته بودیم پیش ایشان روز نیمه شعبان بود. یک دفعه یک صدای هووو، یک چیزی کرد، یک صدایی همچین ... خندید و چپق میکشید چپق، دیدیم دارد میخندد. گفتیم حاجی چیه؟ چرا میخندی؟ گفت ایلدی، الآن دیدم که شما امسال با این برادرت با حاج آقا دارید دور کعبه میگردید، دارید دور کعبه میگردید. حالا ما شانزده سال اصلًا آن زمان، اصلًا مسائلی نبود، این حرفها نبود. از آن طرف هم میدیدیم بیخود نمیگوید حالا خلاصه همچین بیحساب هم نیست.
علی ای حال دیگر همان شد، همان سال دیگر ما رفتیم و خدا بیامرز بعد از اینکه از حج ما برگشتیم یکی دو ماه بعدش هم به رحمت خدا رفت. خیلی مریض بود دیگر، سرطان داشت. سرطان ریه داشت. با مرحوم آقا صیغه برادری خوانده بود. صیغه اخوت خوانده بود. و همان ... خیلی آقا خیلی آقا لوطی منش بود. خیلی! عجیب بود! بله! واقعاً. من یک مغربی دستم بود. همان قبل از ظهر بود. روز چیز گفتم حاجی بخوانم برایت، یک خورده از این مغربی شعر بخوانم. گفت بخوان. یک شعر دارد. مغربی میگوید:

