ایثار و انفاق و آثار آن در نفس سالک
8این خیلی مسألۀ مهمی است که انسان.... این قضیّه برای هر روز ما اتفاق میافتد. هر روز. اگر ما یک منزل داشته باشیم بگویند که آقا شهرداری میخواهد بیاید این جا را خراب کند قیمت خانه آمده پایین ولی داریم فقط به شما میگوییم. زود میآییم این خانه را میفروشیم که از این ضرر [خلاص شویم.] این قضیه، همین قضیه است. این به او گفته آیا پولی به ما میدهی؟ ثلث منافعت را به ما بده من یک قضیه میخواهم به تو بگویم. یا این که فرض کنید که میخواهند این جا را طرح یک خیابان بکشند. قیمت این خانهها ده برابر میشود. ٥ برابر میشود. فورا میرود آن خانهها را چکار می کند؟ خانهها را میخرد که برود بالا. خب این همین قضیه است. همین است. برای خود ما هم اتفاق افتاده، نیفتاده؟ افتاده. مولانا که بیخود نقل نمیکند، نتیجه میخواهد بگیرد. با مردم همچنان باش که توقع داری مردم با تو چنین باشند. این را هیچ وقت فراموش نکنیم ما، خیال نکنیم حالا به یک نفعی رسیدیم. خدا هزار تا چاه برایش میکند. خیال نکنیم حالا توانستیم از یک جا بهرهمند بشویم. نه! آن طرف قضیه را چکار میکنی بندۀ خدا؟ آن طرف قضیه که دیگر حکومت دست من و شما نیست. حکومت دست کسی دیگر است. و از این قضیه در زندگی ما در بیست و چهار ساعت خیلی اتفاق میافتد. خیلی، منتهی خب حالا کم و زیاد دارد. معاملاتش یک جور، قرض یک جور، آدم برود پیش یک رفیقش از یکی یک چیزی بگوید که خودش را محبوب کند. تا این که آن با آن بد بشود. همین است. آن کسی که این کار را میکند یک روز خدا برایش همین را میآورد. همین را بوجود میآورد.
هیچ! رفت یابو را فروخت. قاطر، بغله را فروخت راحت شد. فردا سگه آمد به خروس گفت بابا تو هم که ما را سر کار گذاشتی. ما آمدیم به یک نوایی برسیم. یابو از دستمان رفت. گفت گفتیم اول میرویم سراغ دل و جگرش. بعد نمیدانم فلان و این حرفها. هیچ خبری نیست. گفت غصّه نخور امروز اسبش میمیرد. هیچ ناراحت نباش، گفت خیلی خب، آقا اسب هم را برداشت برد بازار و به قیمت خوب فروخت. دوباره فردا شد سگه گفت بابا جون پس این علم غیبی که تو داری مثل این که به درد نمیخورد. خروس میگویند اطلاع دارد از قضایا خبر دارد زلزله که میخواهد بیاید میداند. اوقات اذان را میداند. جن و نفوس خبیثه را تشخیص میدهد. این اوصافی است که راجع به خروس میگویند دیگر. واقعیت هم دارد. ارواح نوریّه را تشخیص میدهد. اینها هست. گفت نه، گفت بابا این اسب [را هم که فروخت!] گفت هیچ غصه نخور که امروز خودش میمیرد. خودش میمیرد و یک هفته سور و سات من و تو به راه است. پلو میدهند چلو میدهند. مرغ میدهند! تا یک هفته هم ما برنجش را میخوریم گوشتهایش را هم تو بخور. هر چه دیگر زیادی است. آقا این را که این بیچاره شنید دیگر بر سرزنان رفت سراغ حضرت موسی، ای وای به دادم برس. حضرت موسی گفت چیست؟ گفت خب مرتیکه من به تو گفتم به دردت نمیخورد. صلاحت نیست. گوش ندادی. گفت هیچی تشریفت را ببر. گفت حالا چکار کنم؟ گفت یک راه دارد و آن [این] که بروی آن صاحب اسب و صاحب یابو را راضی کنی. پولشان را بدهی. یک عذاب و یک چیزی قرار بود توی این خانه بیاید تو آمدی از خودت رد کردی. و از آن رد کردی خورد به آن. از آن رد کردی خورد به تو، این قرار بوده بیاید، در تقدیر الهی این قضیه رفته.

