
سرّ و رمزموفقیت اولیاء الهی
سرّ و رمزموفقیت اولیاء الهی
18یوسف آمد یک کلام گفت که فذکرنی عند ربّک، وقتی که میخواهی بروی از زندان بیرون، پیش آن پادشاه اسم مرا بیاور. هفت سال خدا گرفتارش کرد. چه گفتی؟ فذکرنی عند ربّک. خیلی خب حالا بگذار، بعد خود خدا میگوید فانسه الشیطان. شیطان [از] یادش برد، نمیگوید من از یادش بردم، شیطان از یادش برد. من تو را هفت سال این جا نگه میدارم. نمیگوید من از یادش بردم. فَأَنْسٰاهُ اَلشَّيْطٰانُ ذِكْرَ رَبِّهِ ﴿يوسف، ٤٢﴾ هفت سال این جا بمان تا دیگر این دفعه نگویی به کسی ها، اینها برایش چه بوده؟ همهاش سلوک بوده. برای حضرت یوسف رفتن در زندان سلوک بود. درآن جا تربیت شد در آن جا تهذیب شد در آن جا مراتب کمال خودش را پیدا کرد تا این که حالا میخواهد بیاید برود توی مردم، حالا که میخواهد بیاید برود توی مردم باید چیزی داشته باشد دیگر، باید تغییر و تحولاتی پیدا بشود. باید حسابی که بتواند چکار بکند؟ ارشاد کند. لذا حضرت یوسف وقتی که از زندان در آمد، مراتب کمالیش را طی کرده بود دیگر. حالا دیگر آمادگی دارد که در میان مردم به ارشاد بپردازد. این است نتیجهاش.
پس بنابراین از این جا، البتّه دیگر حالا هر چی بگوییم دیگر جا دارد دیگر. شما دیگر حالا خودتان، فقط ما همین یک چند جملهای، حالا واقعا حضرت سجاد چه معانی و مطالبی را از اینها میفهمد؟ ما که نمیفهمیم. ما همین فقط در آن حدود مشاعر خودمان میآییم میگوییم که خب این چیزها هست، این ادنی مراتبش همین است که ما داریم میگوییم. و الاّ آن حضرت در آن سرّ و سویدای خودش و ربط خودش با خدا چه معانی را از این قصد میکند اینها را ما ادراک نمیکنیم. ما به اندازۀ فهم خودمان میآییم چیز میکنیم.
ان شاء الله امیدواریم که خداوند ما را به برکت بزرگان خودش به این معانی متحقق کند.
