محوریّت حق و توحید پایه و اساس ارتباطات و جهت گیری ها
8اين مردم هستند آقاجان، پدر ما اين ها را ديده، اينها را ديده بود، اين وضع را ديده بود آن مسائل را ديده بود آن... و به دنبال چه بود؟ به دنبال رستگاري و نجات و نجاح خودش بود. اينها را ديده بود. اينها براي ما ها خوب است ها! ماها كه اهل علم هستيم بداينم كه اين مردم و اين عوام، اينها چه وضعيتي دارند؟ چه جايگاهي دارند؟ چه موقعيّتي دارند در...؟ اينها چيزهايي هست كه خود شما هم ديديد و تجربه كرديد مگر از ميان همين ها نبودند افرادي كه انسان را در يك موقعيّتي غير از موقعيّت صحيح و مناسب قرار بدهند و تعابيري بياورند كه خود انسان راضي به هم چنين تعابيري نبوده؟ مگر نبودند؟ و همان ها بعد برگشتند و يك قسم ديگر و يك جور ديگر! نديديد؟ خودتان ديگر، خودتان ديديد ديگر، در همين يكي دو سال اخير اين كه ديگر در مرآي و منظر خود ما بود.
اين جا حضرت سجّاد ميگويد گوش بده، گوشت را وا كن، اين حرفها را دارم به تو ميگويم، دنبال آن كسي برو كه ادعوه فيجيبني، هر وقت بخواهي او را، هست.
هر وقت بخواهي او را، حضور دارد. دنبال آن برو. شما نبوديد و خبر نداشتيد من ميدانم [که] براي پدر ما، شاگردان مرحوم آقاي انصاري چه سر و دستهايي ميشكستند! ديگر در هر مجلسي آقاي آ سيد محمد حسين بايد باشد، نباشد نميشود، اين جا ميرويم آقاي آ سيد محمد حسين، آن جا آ سيد محمد حسين، خب شخصيّت ايشان هم شخصيّتي نبودند که كسي بتواند انكار بكند، كسي نبوده مثل ايشان. وقتي ايشان ميگفتند اين ، يعني تمام. با اين كه خب در ميان شاگردان آقاي انصاري اهل علم زياد بود، بودند اهل علم ولي خب بالأخره موقعيت ايشان با بقيه فرق داشت، وضعيت ايشان با بقيه تفاوت داشت.
گرمي مجلسشان با آقا بود، اتّكايشان به آقا بود، ميآمدند، آقا اينها خوش بودند ميگفتند ميخنديدند شعر ميگفتند شعر ميخواندند، خيلي، خيلي ديگر، اينها چيزهايي بود كه ما ديده بوديم، به چشم خودمان اينها را ديده بوديم. هر چه آقاي آ سيد محمد حسين بگويند، هر چه او.... در اختلافاتشان، در مرافعاتشان، برويم پيش آسيد محمد حسين هر چه ايشان گفتند ديگر كار تمام است و مسأله تمام است، يك امتحان پيش ميآيد، امتحان آقاي حداد، يك امتحان، همه گذاشتند رفتند! يك چند تايي، آنها هم اول بعضيهايشان تو شك بودند و اينها بعد ديگر خب سفت شدند، همهشان رفتند! چرا؟ چون آقاي آسيد محمد حسين ميگويد حقّ اين است و دليلش هم اين است، نه اين كه فقط بگويد حقّ اين است بعد ميبيني! نه اين بيخود است! اگر كسي گفت حق اين است بعد ميبيني بدان از اوّل مسأله دار است! حقّ اين است دليلش هم اين است، دليلش هم همين است. ولي ميديدند چه؟ نميتوانند با حق خودشان را وفق بدهند، نميتوانند با حق خودشان را تطبيق دهند.

