محوریّت حق و توحید پایه و اساس ارتباطات و جهت گیری ها
10كسي كه دنبال آقاي حداد میآید امر و نهي است پشتش، آن جا نه، فقط ديس پهلو و حلوا، ديگر حالا هر چه بود، بود. فقط بيا بشين، گرم بگير در مجلس، ديگر نه به كار زنت كار داشته باش نه به كار بچههات كار داشته باش، نه به كار آنها، نه به مسائل اخلاقي و مسائل تربيتي، يكدفعه ميبيني سر از يك جاي ديگر در آورد! فقط بياييم، بنشنيم ، بگوييم ، بخنديم، هيچ نوع تربيتي نباشه، هيچ نوع مواظبتي نباشه، هيچ نوع كنترلي نباشه، همين؟ اينها هم يك حقّي دارند. زن و بچّۀ انسان هم يك حقّي دارند. آنها هم بايد در تحت يك نظامي باشد در تحت يك حساب وكتابي بايد باشد، اينطور كه نيست قضيّه. حالا این يكي از آنها است. ميگويند آقا ما دلمان ميخواهد مسافرت برويم، نبايد تو كار ما دخالت كني، ولي كسي كه در يك ممشي و مجراي حقّي قرار ميگيرد بايد تمام كارهايش را با حقّ تطبيق بدهد. آن وقت اينجا هم امر و نهي است، آقا بايد اين كار را انجام بدهي. اين كار را نبايد انجام بدهي، ميبينيم نه، نميتواند طرف زير بار برود، ميخواهد راحت باشد ميخواهد فرار كند خب سلوك هم كه با راحتي نميسازد، سلوك با راحتي نميسازد. از زير بار مسئوليّت انسان نميتواند فرار كند در سلوك. لذا چه كار كردند؟ همه آقا را رها كردند همه ترك كردند.
آنها كسي را ميخواستند كه به آنها امر و نهي نكند، آنها كسي را ميخواستند كه به آنها تو نگويد، آنها كسي را ميخواستند كه به آنها بالاي چشمت ابرو نگويد، آنها اين را ميخواستند، فقط آمدن و نشستن و صحبت كردن و يك شام و ناهاري خوردن و بعد هم رفتن، امشب جلسه ـ من بودم ها كه دارم ميگويم، همه اين جاها را من بودم ـ امشب جلسه کجاست؟ منزل آقاي فلان، برويم. كي برگرديم خانه؟ ساعت يك بعد از نصف شب. فردا شب كجاست؟ منزل فلان، برويم و حالا آنجا چه گفته ميشود؟ بگويند و بخندند و فلان و براي خالي نبودن غریزه يك غزل حافظ هم بخوانيم! ولي آقاي حدّاد مجالسش چه است؟ نان و ترب است. آن جا ميآيي حاج آقا؟ هان؟ بقول مرحوم اقا ميگفتند ما اين نان و سبزي را ميخورديم ميديديم فايده ندارد ميرفتيم خانه آبگوشت ميخورديم، گفتيم با نان و سبزي و با نان و فجل که نميشود روزه گرفت! اين است آقاي حدّاد. توي مجالسش چه است؟ آب خوردن و چايي. چايي بود. بخاطر همين ها ميرفت قرض ميكرد در وقتي كه پول نداشت. ميآمدند تو خانۀ آقاي حدّاد بيرون هم نميرفتند بعد هم پلو ميخواستند، ميرفت قرض ميكرد، ميآمد، آن وقت همين ها ميگفتند كه كرامت به خرج داده! از زير تشك پول در ميآورد! ببينید! كرامت به خرج داده! حالا نميدانند بنده خدا رفته آفتابه گرو گذاشته! اينها را آقا ميديدند، آقا ميدانستند، اين با چه مشقّاتي و با چه مضيقهاي براي اينها كه از ايران ميآيند و اينها، ميروند و اين چيزها را انجام ميدهند.

