اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

محوریّت حق و توحید پایه و اساس ارتباطات و جهت گیری ها

14886
سال 1420
جلسات
نسخه عربی

محوریّت حق و توحید پایه و اساس ارتباطات و جهت گیری ها

4
  • در جريان مشروطه خب روحانيّت دو دسته شده بود. يك دسته مشروطه خواه بودند و يك دسته سلطنت طلب. مشروطه خواهها كه در رأسشان آخوند كفائي بود، صاحب كفايه بود و ملا صالح مازندراني بود و حاج ميرزا حسين خليلي بود و مرحوم نائيني و در ابتدا شيخ فضل الله نوري ولي شيخ فضل الله نوري بعد برگشت و جزء سلطنت طلبها نبود وليكن با مشروطه خواهان هم به معارضه برخاست. در مقابل اين ها افرادي كه دنبال سلطنت طلبها و اينها بودند، سيّد يزدي بود آسيد محمد كاظم يزدي بود مرحوم استرآبادي بود اينها جزء اين دسته بودند. در طهران هم كه خب آن آقا سيد عبدالله بهبهاني و سيّد محمد طباطبائي و اين ها جزء همين دار و دستۀ مشروطه خواهان بودند. طبعاً مردم هر كدام به طرفي تمايل پيدا كرده بودند يك عده اين طرف و يك عده آن طرف و ديگر در آن موقع، تاريخ مشروطيّت يك تاريخ سياهي است.

  • ديگر هر كی به دنبال ربي و متابعت از همان مرجع و روحانيت خودشان افتادند به جان هم، يك بكش بكشي راه انداختند، بكش بكشي راه انداختند. به مرحوم آقا سيد مرتضي كشميري گفتند كه آقا شما جزء كدام طرف هستيد؟ ايشان فرمودند يك عده مثل سگ و گرگ افتادند به جان هم و مردم را هم انداختند به جان همديگر! خدا مي‌داند ديگر اين جا چه قضايايي است! علي اي حال تاريخ، تاريخ سياهي است، تاريخ مشروطيت خيلي تاريخ سياهي است. بعد از مدتي آن وقت متوجه شدند كه اين متابعت بدون تأمّل و بدون تفكّر و بدون دقّت چه كلاهي بر سر آنها گذاشته، در وقتي كه اين بساط و قضايا بپا شده بود و يك عدّه هم آمدند و اين سفره را به اسم خودشان و براي خودشان برداشتند، ديگر همه را قلع و قمع كردند.

  • علي اي حال ايشان مي‌فرمودند كه اين فرهنگ و تمدن غرب آمد و ديگر آن اطاعت كوركورانه و تعبّدي را از مردم برداشت كه نخير، فلان شخص مجتهد است بسيار خب، صاحب رساله است بسيار خب ولي اشتباه هم مي‌كند، هر چه گفت مجبور نيست كسي قبول كند، بايد انسان نسبت به مسائل او اظهار نظر كند و در آن حدودي كه عقل و تجربيّات قطعيّه براي انسان مجال تفحّص و تأمّل را باقي مي‌گذارد. يكي از اين مطالب اين بود كه در سابق هر كه درويش بود فتوا به قتلش مي‌دادند! حالا به صرف اينكه يك مويي بلند كرده تا شانه و يك تبرزینی انداخته به دوشش و يك هوهو مي‌كند و گردش مي‌كند و يا علي مي‌گويد و در زيّ اينها، فتوا به قتلش مي‌دهند! به مجرّد اينكه حرفش را نفهمند و به مسأله و مطلوب و مغزاي كلام او نرسند فوراً فتوا به قتلش مي‌دهند! چرا؟