عالم امر و عالم خلق
12رو كرد به اين بچه، اين بچه كه خيلي گريه ميكرد و كوچولو بود گفت بچه جان چرا گريه ميكني؟ گفت بابايم را از دست دادم، گفت چه اشكال دارد من برايت ميشوم بابا؟ گفت يعني تو براي من پفك ميخري؟ گفت آره باباجان! بابایت برايت چند تا ميخريد؟ گفت يكي گفت من برايت روزي سه تا ميخرم! آقا اين گريهاش رفت با يك پفك. يكي زد به آن گفت بيا اين اوليش. ديد دختر دارد گريه ميكند اي داد بيداد! كي برايم كفش بخرد؟ كي كيف بخرد؟ مدرسهام فلان است. رو كرد به دختر گفت پس رفيق براي كي است؟ براي اين موقع است. آقاجانت به من وصيت كرده من همه را برايت انجام ميدهم بهترين مدرسه تو را ميگذارم بهترين....! خلاصه يكخورده هم با او صحبت كرد و كم كم حالش جا آمد و اشك چشمش خشك شد و كم كم لبخندش باز شد! گفت بيا اين هم دومي! آقا يكي يكي، پسره زن ميخواست زن به او داد، بزرگ شوهر ميخواست شوهر به او داد، تا رفت سر اصل كاري! خلاصه اصل كاري را هم شوهر داد آن هم شروع كرد به خنديدن! گفت بيا اين هم اصل كاري! البته من خيلي ديگر سانسور كردم اين وسط خيلي مسائلي بود و.... ديگر آقا اين قدر خنديده بودند كه همه اصلا [آن] جا چيز شده بودند بعد وقتي خلاصه حاجات همه برآورده شد و اينها، يكدفعه مرده بلند شد زنده شد و بعد او هم يك كاري كرد! بله گفت....! حالا ما نميتوانيم. و به همه نشان دادكه قضايا چيست؟
اين است آقاجان. ميدانيد شما چرا داريد ميخنديد؟ به خاطر اين است كه واقعيت دارد اگر نه شما هم نميخنديد مرا تأييد نميكرديد. اين زن اين بچه اين شوهر، اينها چيست؟ الان شما برويد در اين دادگاههاي خانواده ببينيد روزي چند نفر براي طلاق مراجعه ميكنند؟ آيا آنهايي كه براي طلاق مراجعه ميكنند آن روزي كه با هم رفيق شدند اين حال را داشتند؟ با اين حال بودند يا اين كه نه؟ اصلا اگر با این حال بودند با هم ازدواج نميكردند. اينها مال چيست؟ مال اين است كه تمام اينها بر اساس تخيلات است. هم محبتها تخيلات است هم دشمنيها تخيلات است هم دوستيها تخيلات است، همه آنها. واقعيت چيست؟ واقعيت چيز ديگر است كه حالا امشب نميرسيم بگوييم كه دوستي بايد بر چه اساسي باشد؟ اينهايي كه از همه به ما نزديكتر هستند يك روزي ميآيند و يك روزي هم ميروند. ادعوه فيجيبني نيست، ما هر وقتي آنها را بخواهيم اجابت كنند، نه! تا وقتي كه در راستاي منافع ايشان حركت ميكنيم يجيبنا تا وقتي كه نه لاتجيبنا. اينها اين است قضيه. شريك انسان تا وقتي انسان حقوقش را بدهد و اضافه بدهد، اين چه شريك خوبي است! لنگه ندارد! در بازار مانند ندارد! كارش فلان است! اما همين كه بيايد يك خورده سفت كند مو را از ماست بكشد، اي آقا اين چقدر خسيس است! چقدر بخيل است! اين چقدر فلان است! كم كم ميگويند آقا اين به درد شراكت نميخورد و جدا ميشوند و ميروند. بابا ما بيست سال با هم شريك بوديم! نه. همسایۀ انسان، رفيق انسان. هان!

