عالم امر و عالم خلق
11يك وقتي ما مشهد بوديم زمان مرحوم آقا، یک قصة جالبي بالاي منبر گفتيم خلاصه خيلي مورد اعتراض مخدرات واقع شدیم! با مرحوم آقا رفته بوديم جايي، يكي مريض بود در همان زمان سابق و دوستان سابق. زمستان بود زير كرسي نشسته بوديم ـ خدا رحمت كند يك حاج آقا عزيزاللهي بود فوت كرد ميخواند گاهي، نميدانم شما ديده بوديد ايشان را يا نه؟ قد رشيدي داشت و طهران بود چشمهاي زاغي داشت و خيلي هم باحال ميخواند و خيلي هم صريح بود حالا من نميتوانم مثل او آن چه را كه مطرح ميكرد حالا علي اي حال تا حدودي كه امكان دارد ـ داشت براي آقا ميگفت، ميگفت كه يك بابايي داشت ميمرد، زنش ميزد در سرش و بچهها گريه زاري فلان. يك روز يك رفيقش را ديد گفت فلاني ما در اين خانه خيلي خوش هستيم، گفت والله اين زن من غير ازمن هيچ كس را ندارد، ثنايش همه من هستم ورد زبانش همه من هستم راه ميرود فداي من ميشود قربان من ميشود روزي صد مرتبه، مرده ميشود و زنده ميشود، براي ما چه ميشود و....! گفت فلاني گول نخور اينها همهاش كلك است! گفت نه! تو نميداني! تو نميداني! اين طور است اين طور است بچههاي من وقتي از در وارد ميشوم از سر و كول من بالا ميروند و بابا و بابا ميگويند! دختر آن طور پسر آن طور! ميگفت بابا همۀ اينها بازي است. گفت حالا كه قبول نميكني پس بيا اين كار را بكن، يك چند روز مريض شو و خودت را بزن به مريضي و آخر هم رو به قبله شو، آن وقت آن موقع من ميآيم بالاي سرت در حال احتضار، به تو ميگويم حالا كي تو را ميخواهد؟ آقا يكدفعه پيچيد در محله، فلاني مريض شده و مردم ميآمدند ديدن و فلان و هي ميگفتند حالا ايشان بد است و بدتر و فلان، لابد يك كارهايي هم ميكرد! شما آقايان بهتر ميدانيد! قرصي آمپولي چيزي تا اين كه واقعا حالش خيلي سخت شد و گفتند بله! روز آخر است و فرستاد دنبال رفيقش كه اين رفيق صميميهم بيايد و ودایع امانت و امامت و ديگر هر چه هست بسپرد و وصيتي بكند. آمد تا اين كه بله! ديگر در وقتي كه این ميآمد ديگر ايشان جان به جان آفرين تسليم كرد فوت كرد، آمد. هي اظهار ناراحتي، اين زنش ميزد در سرش بچهها گريه اي واي بي كس و كار شديم بي پدر شديم بي شوهر شديم. اين هم آمد و نشست و يكخورده ديدند كه چيز است و يكي آمد و گفت يك قاليچه بياندازيد رويش فعلا، قاليچه رويش باشد يك قاليچه انداختند و اين هم نشست بالاي سرش و حالا همه هم نشستند، خيلي رفيق بودند.

