اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

علّت عدم شرمندگی انسان از ارتکاب گناه در قبال خداوند

14404
سال 1419
جلسات
نسخه عربی

علّت عدم شرمندگی انسان از ارتکاب گناه در قبال خداوند

7
  • چقدر ما از این حال در زمان مرحوم آقا ضربه خوردیم! طرف هزار و یه عیب و نقص دارد. سراغِ..... یِک روز یک کسی، بنده خدا آمده بود پیش ما، در همان مشهد که بودیم زمان آقا. آقا من رفتم در یک مجلسی دیدم فلان کس آمده و یک نفر ـ حالا اسم نمی‌برم از این اساتید دانشگاه که خیلی هم منحرف است ـ در فلان جا بود این هم آمده دارد با آن می‌خندند! به تو چه مربوط است؟ تو چه کار داری؟ گفت آمدم به شما بگم، گفتم گفتی؟ خداحافظ شما، برو سر زندگیت بابا، چه کار داری؟ آن حالا خیال کرد ما پاره می‌کنیم، یقه‌مان را پاره می‌کنیم، لباسمان را. گفتم آقا جان برو پی کارت اصلاً برای چی به من آمدی ‌گفتی؟ درس داری برو دَرْسِت را بخوان، کسب داری برو کسبت را بکن، همین طور بعد از زمان مرحوم آقا.

  • چقدر مرحوم آقای حدّاد از این صفت رذیله و صفت زشت، ایشان تنقید می‌کردند. همین حاج محمّد علی خلف‌زاده که اسمش را آقا آوردند این آقا تنها کارش این بود که حسن چه کار می‌کند حسین چه کار می‌کند؟ فقط همین، آقا به تو چه ربطی دارد؟ اصلاً تو چکار داری! یک دفعه شد امیرالمؤمنین بیاد پیش پیغمبر، یا رسول اللّه این کسی که نشسته بود پیش تو اینجوری است ها؟ خودم دیدمش! حواست باشدها. اصلاً ما تو روایات داریم که یه روز امیرالمؤمنین بلند شود بیاد پیش پیغمبر، پیغمبر! من دیدم فلان کس داشت این کار را می‌کرد، این، این کار را می‌کرد حواست باشد؟ این میاد پیشت؟ یک دفعه سلمان دیدید این کار را بکند؟ چرا؟ چون اینان خودشان درد داشتند.

  • بایزید شش سال خدمت امام صادق علیه السّلام بود یک روز حضرت بهش فرمودند فلان کتاب را از توی آن رَفْ بیاور رَفْ به آن فرورفتگی های تویِ دیوار می‌گفتند، تو دیوارها سابق اگر یادتان باشد، منازل سابق داشت، چراغ می‌گذاشتند کتاب می‌گذاشتند، بعد دیوارهای قطوری بوده یه چیزی بوده ـ برو از آن بالا بیاور. بایزید گفتش کدام رَف؟ حضرت فرمودند نمی‌بینی رف آن بالا، آنجا اونِ، حضرت فرمودند شش سال است تو اینجایی هنوز نمی‌دانی یک همچین رف اینجاست؟ گفت از وقتی که آمدم در اینجا چشمم از جمال شما به چیز دیگر نیافتاد که ببینم! می‌بینید؟ می‌گوید شش سال در اینجا هستم، حالا ما هنوز وارد اتاق نشده اوّل یکی یکی شروع می‌کنیم لوسترها را دیدن، تابلو را، هنوز صاحب خانه نشسته ها! حالا چندتا مهتابی دارد؟ خب این چند متر است؟ این ستون چندتا....؟ این آدم‌ها با این خصوصیّات صد سال بمانند، من مرده شما زنده، یک سانت جلو نمی‌روند یک سانت. اگه رفتند. روز قیامت جلوی من را بگیرید من این‌که می‌گویم یقین دارم که می‌گویم.