منشأ نیکو بودن صفت جود و علت بخل انسان
7یکی از تابعین در زمان امام صادق علیه السّلام از کوفه حرکت میکند و به سمت مکه میخواهد بیاید. پولی را جمع کرده بود و میخواست بیاید برای مکه حجّ انجام بدهد البته حجّ واجب خب نبود همین که از کوفه میآید بیرون، در منزل اوّل به یک خرابهای میرسد قبل از اینکه از کوفه خارج بشود میبینید یک زنی آنجا دارد دنبال یک چیزی میگردد یک چیزی دستش است و ظاهراً میتهای بوده! چه بوده، میرود سئوال میکند خانم این چیست و فلان؟ [اوّل] نمیگوید بعد میگوید، میگوید من عَلَویه هستم و شوهرم مدّتی است فوت کرده و ما پول نداریم، پول نداشتیم برای اینکه [چیزی تهیه کنم] و چند روز است بچّههای من گرسنه هستند امروز آمدم دیدم که یک مرغی، فلانی، دیدم که افتاده، اینجا مرده، گفتم که همین را از باب أکل میته بردارم ببرم منزلمان. این آن کیسه پولی که برای حجّش بوده آن کیسه را می دهد به همین خانم و مخدّره و برمیگردد. پول دیگر نداشته برای حجّ، پول حجّاش را میدهد به این و برمیگردد به منزلش. به او میگویند چیه؟ فلان و این حرفها [، چرا] نرفتی؟ میگوید منصرف شدم. برایم بَداء پیدا شد و آمدم، نمیروم. شب پیغمبر اکرم را خواب میبیند و حضرت به او میفرمایند که فرزند مرا شما اکرام کردی، فرزند مرا اکرام کردی من یک ملک را موکل کردم که هر سال برای شما یک حجّ انجام بدهد تا روز قیامت، میخواهی مکه برو هر سال، میخواهی نرو، این صبر میکند [از این قضیه میگذرد.]
افراد میروند مکه و برمیگردند همه به هم میگویند خُب حاج آقا! حج شما قبول، شما را تو عرفات دیدیم، شما را تو منی دیدیم، شما را بین زمزم دیدیم شما را توی صفا و مروه دیدیم! میگوید ألحمدلله! نه به روی خودش میآورد، نه هیچ. این قضیه چیست؟ این آن حسابی است که هست.

