منشأ نیکو بودن صفت جود و علت بخل انسان
3شخصی مُوَثقی نقل میکرد. میگفت در یکی از شهرستانها من یک وقتی در یکی از همین شهرستانهای اطراف قم بود، دوستانی داشت در یک ادارهای، در آن اداره کار میکرد یک وقتی، و آنها هم اهل کوه و کوهنوردی و کوهپیمایی و از این چیزها بودند، آن شخص رفیق میگفت یک مرتبّه به اتّفاق جمعی از دوستانم، ما رفتیم به این کوههای خرّم آباد. طرف کوههای خرّم آباد و آن طرفها میشود طرفهای بروجرد و خرّم آباد و آنجا. میگفت ده، دوازده نفر بودیم، میگفت حرکت کردیم به قصد بودن در کوه که یکی دو روز در آنجا بمانیم و بعد برگردیم. برگردیم همین جای فعلیمان، میگفت رسیدیم در مسیرمان به یک دو راهی که در آن دو راهی که وَسطش یک دره بود و این دو راهی اینطور جدا میشد از هم و بعد میرسید دوباره به یک راه. اینجا یک درّهای عمیقی فاصله بود و این طرف پرتگاه، این طرف هم پرتگاه یک همچنین دوراهی درست شده بود. چند نفر گفتند ما از این طرف میرویم، چند نفر هم گفتند ما از این طرف میرویم، دو دسته شدیم و حرکت کردیم آمدیم. میگفت در منتهئ علیه بُعدِ از هم که قرار گرفتیم یک مرتبه متوجّه شدیم، دیدیم آن افرادی که مقابل ما هستند دارند فریاد میزنند نگاه کردیم، دیدیم یک پلنگ، این بالای سر ما دارد حرکت میکند. یعنی از یک تخته سنگی، با ما دو متر بیشتر فاصله ندارد، یک پلنگ حسابی. میگفت دیگر مرگ را در جلوی چشممان ما دیدیم. این آمد و دور زد آن تخته سنگ را و آمد به طرف ما. دیگر قشنگ، حاضر و آماده. دیگر خلاصه میگفت همه تسلیم در برابر مشیت و عزرائیل را دیگر دیدند، نمایندهی عزرائیل. وکیل عزرائیل را، اینها همه وکلایش هستندها، اینها همه جزء آلات و اسباب و ادوات حضرت عزرائیلاند دیگر.
میگفت دیگر عزم بر موت داشتیم، هیچ کاری نمیتوانستیم بکنیم و اصلًا ....، میگفت این بزرگوار آمد جلو و جلو، ولی خیلی عجیب بود و میگفت من ایستاده بودم. من نفر یکی، دوتا مانده به آخر بودم شش نفر بودند این آمد و همینطوری یک نگاه میکرد، رد میشد. میدید مأموریت دارد یا ندارد؟ دوباره میرفت خیلی عجیب، دوباره یک نگاه به نفر بعدی میکرد، رد میشد. هیچ کار نمیکرد. میگفت تا اینکه نوبت ما شد گفتم نه! الآن مثل اینکه، یک نگاه به ما کند ببیند ما بابش هستیم یا نه؟ خلاصه یک نگاه به ما کرد و باز هم رد شد دیگر میگفت ما همهی پیغمبران را شفیع قرار دادیم. نمیدانم نذر کذا کردیم. میگفت یک چیز عجیبی هم بود. میگفت رفت تا رسید به این آخری، میگفت به این آخری که رسید بعد یک نگاه به او کرد و رد شد، همین که این رد شد، رسیده بود سر یک نقطهی پرتگاهی، همین این، میگفت این هم از باب خیلی خلاصه لوسگیری و خلاصه خیلی واقعاً دور از انسانیت و اینها. این آمد و در یک لحظه که این غفلت کرده بود، با پا محکم به این میزند و این را از این پرتگاه پرت میکند پائین، خب حالا رد شده رفته دیگر، دیگر به شما که کاری ندارد. دیگر چرا اینطوری میکنید؟ خیلی پرتگاه عظیمی بود. میگفت این از آن بالا افتاد پائین و وقتی خورد میگفت ما صدای برخوردش را و آن صدا و نالهای که کرد، میگفت همه جا پیچید. میگفت خیلی ما متأثّر شدیم و گفتیم آخر حیوان دیگر کاری نداشت با تو، چرا اینطوری کردی و فلان؟ بچه بازی! این میگفت اتّفاقاً از این جریان یک سال گذشت.

