اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ظهور صفت رحمت و سریع الاجابة بودن در اولیاء الهی

15657
سال 1419
جلسات
نسخه عربی

ظهور صفت رحمت و سریع الاجابة بودن در اولیاء الهی

8
  • وقتی که دفن کردند و در آن‌جا خضر آمد و تسلیت داد و چه داد و این حرف‌ها، برگشتند. عبورشان افتاد به یک خرابه‌ای دیدند، صدای گریه و این‌ها می‌آید. وقتی که امام حسن علیه السّلام و امام حسین رفتند جلو، دیدند یک پیرمردی هست، یک افرادی هستند آن‌جا. یکی دوتا هستند، این‌ها فقیرند کسی را ندارند. گفتند چرا شما گریه می‌کنید؟ گفتند هر شب کسی می‌آمد و برای ما غذا و نان و این چیزها می‌آورد، سه شب است که نیآمده و خلاصه ما برایش دلتنگی می‌کنیم، چه می‌کنیم. گفتند خصوصیاتش چه بود؟ آن شخص گفت که ـ حالا فقیر مسلمان هم نبوده، نصرانی بود ـ آن شخص گفت، خصوصیاتش این بود که هر وقت می‌آمد تمام سنگ‌ریزه‌ها و در و دیوار با او تسبیح می‌گفتند، بعد آن‌ها گفتند که این پدر ما بود که این‌طور شد و فلان شد. امیرالمؤمنین این‌جوری می‌رفت در این مدّت می‌رفت و هنوز آن کسی که برایش نان و غذا می‌برد خبر نداشت که کی برایش [غذا] می‌آورد. این هم یک جوری است دیگر. حالا گروهی این، گروهی آن پسندند. اگر دنباله روی امیرالمؤمنین هستیم علی اینطور است و شوخی هم برنمی‌دارد. اگر هم خودمان و بقیّه را گول می‌زنیم خب، آن مسیر دیگری است. در هر حال.

  • خلاصه می‌گویند شاه عباس، گاهی لباس درویشی تنش می‌کرد و می‌رفت دنبال این طرف و آن طرف. یک شب رفت یک جا دید. این‌طور که نقل می‌کنند. حالا در هر صورت حالا یا حکایت یا هر چی هست؟ واقعیت دارد یا نه؟ دید سر و صدا می‌آید. دید سه‌تا سارق‌اند دارند یک مالی را تقسیم می‌کنند تا چشمشان به این افتاد، آمدند گرفتنش، آمدند گرفتنش و گفتند که خب تو دیدی ما را و خلاصه باید از بین بِبَریمَت. گفت بابا من یک درویشم، من صوفی هستم، فقیرم، کاری ندارم به شما، فلان، حاضرم به شما کمک هم بکنم. گفتند ما هر کداممان یک علامت داریم. یک کاری از ما بر می‌آید گفت چه چیز است؟ گفت مثلاً من یک وردی دارم اگر بخوانم درِ بسته به رویم باز می‌شود. خب این‌ها تمثیل است دیگر، تمثیل بود. آن یکی گفت من اگر اشاره بکنم چه می‌شود. گفتند خب تو چه داری؟ گفت من هر وقت ریشم را بجنبانم، ریشم را بجنبانم مشکلات حل می‌شود. هر مشکلی، گفتند عجب. گفت بله خصوصیت من [این است]، ـ می‌گویند ریشی بجنبان نشنیدید؟ یک ریش از اینجا آمده ـ خلاصه گفتند، خیلی خب و این درویش فرار کرد و از دستشان آمد بیرون.