اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ضرورت حالت نیاز و طلب در سالک

15234
سال 1419
جلسات
نسخه عربی

ضرورت حالت نیاز و طلب در سالک

6
  • ظواهر فرق می‌کند ولی حقیقت مسأله همه گرفتارند آقا! همه گرفتارند. من خودم با گوش خودم شنیدم، گوش خودم، که وقتی صحبت رفتن ایران به عراق و حمله‌ی ایران به عراق و این‌ها بود یک آقایی در تلویزیون آمد و گفت: که آقا ما به ادّله‌ای نمی‌توانیم یکی از آن‌ها قانون اساسی ماست اجازه نمی‌دهد انسان به کشور دیگری [حمله‌] کند و ثابت کرد رفتن [اشکال دارد] صحبت این بود که نباید رفت و فلان نکرد، آقا یک هفته بعد عملیات نمی‌دانم چی چی بود یک عملیات بود که دیگر وارد به مرز عراق و اینها قرار بود بشود، همین آقا نه شخص دیگری، آمد و ثابت کرد که ما باید برویم و عراق را فتح کنیم و چه کار کنیم. این‌جا خیلی انسان دیگر باید در فکر برود، که این دین مردم دست چه کسانی افتاده؟ چه کسانی متصدّی دین شدند؟ چه کسانی متصدّی اموال شدند؟ چه کسانی متصدّی ...؟ این خیلی عجیبه دیگر!

  • وقتی مرحوم آقا می‌فرمود: من از راه افتادن خون دماغ یک نفر به وحشت می‌افتم و به هراس می‌افتم این چه مسأله‌ای را ادراک می‌کرد و چه چیزی را می‌فهمید؟ این تمام تبعاتی که متوجّه قضایا و مسائل [بود] می‌دید تمام اوضاع را می‌دید تمام مسائل را همه را می‌دید یک روز در خدمت مرحوم آقا ما از یک اسیر آزاد شده دیدن کردیم در مشهد، تقریباً کل نشستن ما هم یک نیم‌ساعتی بیشتر طول نکشید یک بنده خدایی بود اسیر شده بود مدّتی [و بعد] آزاد شده بود و حالاتش حالات غیرعادی نبود خیلی مورد اذیت رژیم عراق واقع شده بود خیلی ... و گفت: در بین صحبتهایش می‌گفت که اگر ما را به اسرائیل می‌بردند کم‌تر از این به ما صدمه می‌رساندند که ما در عراق رفتیم و این‌طور ...، شرح می‌داد. آقا وقتی که آمدیم منزل، ایشان تب کردند مرحوم آقا فشارشان رفت روی بیست و یک و تقریباً یک هفته مریض بودند از این ملاقاتی که با این اسیر برای ایشان پیدا شده بود! خب آیا ایشان آدم نازک‌دلی بود؟ آیا ایشان آدم منفعلی بود؟ این چه بود قضیه آخر؟ پدر ما که آدم ترسوئی نبود بابا! این انقلاب ٤٢ خیلی‌ها می‌دانند اصلًا زیر سر ایشان بودند. در کتاب وظیفه‌ی فرد مسلمان، ایشان رفتند قم و آقای خمینی را راه انداختند خودشان تصریح دارند آدم ترسوئی نبود ایشان آدم چیزی نبود این چیست قضیه؟ اصلًا هیچ حرف هم با من نزدند! هیچ! این نتیجه این صحبت و فلان و اصلًا هیچ صحبت با ما نکردند و کاملًا مثل روز روشن مشخص بود دیگر که اصلًا حال ایشان چنان منقلب شد و چه اوضاعی و چه .... هر وقت ما به نماز جمعه می‌رفتیم در نماز جمعه می‌دیدیم که بعضی از این جانبازها، این‌ها با این سه چرخه‌هایی که چیز بود می‌آمدند و بعضی از این‌ها بندگان خدا با زن‌هایشان می‌آمدند و هر دو سوار می‌شدند، واقعاً آقا اصلًا ایشان منقلب می‌شد اصلًا دیگر نمی‌شد با ایشان حرف زد وقتی چشم‌شان به این جانبازی می‌افتاد که این‌طوری دارد نماز جمعه می‌آید و زنش هم آن‌طور و دارد چیز می‌کند و اصلًا دیگر، ایشان می‌رفت دیگر حالا .... حالا بنده این‌جا راحت بنشینم و بگویم فرض کنید من باب مثال هرچه بادا باد.