ضرورت حالت نیاز و طلب در سالک
4میگویند یک روز حافظ دیگر خب خیلی صیت و شهرتش همه جا را گرفته بود و اینها این علمای اهل تسنّن بر حافظ حسد بردند و پیش شاه شجاع هم شکایت بردند و فلان وَ گفتند که حافظ، اصلًا کفر میگوید فلان و اشعارش خراب است. کفر میگوید. شاه شجاع هم همچنین دل خوشی از حافظ نداشت. گرچه خب حافظ هم بالأخره اسمش را آورده که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش و اینها ولی در هر صورت شاه شجاع توقّع عنایت بیشتری را داشت طبعاً و خب دیگر ایشان هم که خب نمیتواند دیگر هر چیزی را ...، خلاصه جمع شدند و گفتند خب این چه هست؟ گفت این شعری را که دارد.
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد *** وای اگر از پس امروز بود فردایی این انکار معاد را کرده. نگفته که معادی [هست گفته]، وای اگر بُوَد، دلالت بر اثبات نمیکند این خلاصه مسأله را به حال تردید گذاشته و ... این واقعیت داردها و شوخی نیست و گفتند باید اعدام بشود چی بشود یکی از دوستانش آمده بود و خلاصه قضیه را گفت و آن هم گفت که بیندازش به گردن یکی دیگر این شعر را. نگو من گفتم. گفت خیلی خب، چیز خوبی است. گفت:
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت بر لب میکدهای با دف و نی ترسایی.
این یک خط را اضافه کرده به آن
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد *** وای اگر از پس امروز بود فردایی گفت قربان من یک شعر اضافه دارم، این شعر بوده از قلم افتاده، این را انداخت و خلاصه نجات پیدا کرد. بالأخره یک کاری کرده دیگر.
حالا این چه هست قضیه؟ اینها همهاش به خاطر نفس است. به خاطر نفس است یک روز مرحوم آقا میفرمودند که: هر کسی از فقها که شما دیدید راجع به قضا و حکومت، کتابی نوشت، سر پست ریاست قضا بوده است. و هر کسی برخلافِ قضا و حکومت، کتاب نوشت عَزْل شده، یا دستش نرسیده.

