
لزوم ارتباط سالك با پروردگار متعال بر اساس مقام عجز و فقر
لزوم ارتباط سالك با پروردگار متعال بر اساس مقام عجز و فقر
16من که ملول گشتمی از نفسِ فرشتگان *** قال مقال عالمی میکشم از برای تو 1 آنوقت ما باید بلند بشویم بیاییم و در مقامِ اینها بگوییم که ...، واقعاً چه چیزها ما در زمان آقا که ندیدیم. چه چیزها ندیدیم. عجیب، عجیب، عجیب، اصلًا.
یک قضیهای مولانا دارد خیلی عجیب است. میگوید یک سواری داشت از یک جا میگذشت، نگاه کرد دید یک شخصی خوابیده. بعد یک ماری آمد رفت در دهانش. حالا به عنوانِ مثال گفته، یک ماری آمد رفت در دهانش و وارد معدهاش شد. حالا مار نه شما زالو بگیرید.
اتّفاق میافتد، فرض کنید که بعضی وقتها چیزهایی که حالا ...، بالأخره وارد معدهاش شد خب این الآن آن را میکشد. الآن این ماری که وارد معده شده است. این زالویی که الآن در معده هست، او را الآن میکشد، از بین میبرد. خونش را میمکد. سم واردِ بدن میکند. چه میکند، خب حالا چه کار کند برای او؟ او را بیدارش میکند، بیدارش میکند، شروع میکند به تازیانه زدن. هِی تازیانه میزند. این هم فرار میکند. این هم با اسب دنبالش، منتهی یک جوری میرود که اسب ...، هی میخورد زمین، بلند میکند. دوباره میزند او را. هِی میگوید آخر برای چه داری مرا میزنی؟ ای خدا مرگت بدهد. من چه .... من کاری نکردم داری مرا میزنی. هی میزَنَد او را دوباره. هی بلندش میکند، هی دوباره میزند. خلاصه، میگوید آخر بگو چه گناهی از من سر زده است؟ چه گناهی از من سر زده است؟ این گوش نمیدهد. میگوید تو باید بخوری. دوباره راه میرود. دوباره، خلاصه مسأله میرسد به یک جایی که از شدّت گرسنگی و عَطَشْ و اینها میافتد. از همان خار و گیاه و آب و فلانهایی که در همان جا بوده برمیدارد میخورد و حال تهوّع و این حرفها به او دست میدهد، برمیگرداند. میبیند، ا یک مار از او درآمده. یک مار درآمده. آنجا میگوید عجب، پس تو مرا برای این میزدی؟ تو مرا برای این میزدی که این مار، از من دربیاید؟ من به تو، بد گفتم. من سبّ کردم تو را. من به تو دشنام دادم. من تو را اذّیتت کردم. تو میدانستی، پس این مار تو من رفته هان؟
- ديوان حافظ
