لزوم ارتباط سالك با پروردگار متعال بر اساس مقام عجز و فقر
10آنی که خودش را نخود وسط هر آشی نمیکند. آنی که خودش را فضولِ کارهای دیگران نمیکند. آنی که تکلیف خودش را انجام میدهد و به بقیه کار ندارد، این میبَرَد. حرف را زدم به شماها! نگویید نگفتی! امّا آن کسی که بلند میشود. آقا شما اینجا واسه چه رفتید. آقا شما این کار را واسه چه کردید؟ آقا این حرف را برای چه زدید؟ آقا این کار را کردی. این را بدانید صد سال هم آنجا میماند، میگویم من با این تخیل و اینها نیست من با همین دو چشمم تجربه دارم. به ما چه که زیدبنارقم فلان کار [را] انجام میدهد. خودش تکلیفش را میداند. میداند دیگر! به ما چه؟ و آن چوبی که بعد از مرحومِ آقا، ما خوردیم برای همین بود. برای اینکه .... افراد به حدِّ خودشان قانع نبودند. خیال کردند متوّلی چه هستند؟ شریعت، سلوک، عرفان و راه خدا. انگار خدا را گذاشتند در جیبشان. بابا، خدا هم تو جیبِ تو عیب ندارد، هم در جیبِ بقیه. نود درصد تو جیبِ تو، ده درصد هم پخش کن که یک درصد به بقیه برسد. آخر صددرصد نگذار در جیبِ خودت. این امام زمان دربست مالِ ما، به بقیه کار ندارد.
اینکه نمیشود. بابا امام زمان مالِ همه است. امام زمان، امامِ همه است. ولی همه است. کسانی که خودشان را، متولّی مکتب عرفان میدانستند و بقیه را طَرْدْ میکردند. این چیست؟ سقوط است.
تو چه میدانی الآن در این ذهنِ این بدبختِ بیچاره مسکینِ دردمندِ ناراحتِ دنبالِ چیز، چه میگذرد؟ خب چه میدانی شما؟ من چه میدانم؟ وقتی من خبر ندارم. چرا بیایم بکوبم؟ چرا بیایم طرد کنم؟ چرا از خودم دفع کنم؟ اینها چه هست؟ تمامِ اینها مالِ نفس است. نفس، در مقامِ کثرت، عزّت را اگر توأم با کثرت کند. این چیز خوبی، از کار درنمیآید.
آقای حداّد چرا بُرد؟ چون به هیچ چیز کار نداشت. آقای قاضی گفته بود شما برو به کربلا، در همین کربلا بمان به کارت مشغول شو. ایشان با یک نفر ارتباط نداشت. راحت بود. نه بیایی، نه برویی، سرش به کار خودش و آهنگری خودش و عبادت خودش و همان زن و بچّهاش، والسّلام. این زَد و بُرد. بارها و بارها، من خودم شنیدم که مرحومِ آقا رضوان اللَه علیه به بعضی از همین افرادی که اسمشان را در روح مجّرد بردند که اینها، نسبت به مرحومِ آقای حدّاد، بیاحترامی میکردند، میگفتند: آقا به کار دیگران شما چه کار دارید؟ بابا شما این استاد را دارید. این مولا را دارید. این ولی را دارید، بیا برو، به تو چه ربطی دارد؟ آخر به تو چه مربوط است دیگری میآید در اینجا و میرود؟ چه کار داری؟ به کار خودت ...، اگر این از تو کم میگذارد، اعتراض کن. ولی این که از تو کم نمیگذارد آقا به تو چه مربوط است که این آقا میآید در آنجا و میرود؟ من در آنجا مینشستم میدیدم، بعضی از آقایان نجف، میآیند در آنجا، حالا دیگر اسمشان را نمیبرم. اتفاقاً آدمهای بدی هم نبودند. خدا رحمتشان کند؛ و اگر اسم ببرم همه میشناسید و فلان. سید، جلیلُالقَدْرْ، ولی خب بالأخره هر کسی یک طلبی دارد دیگر. ما نمیتوانیم بگوییم که همه طلبشان صددرصد است و هزار درصد است. هر که آقا ده درصد طلب دارد. بیست درصد طلب دارد. حالا تو که خودت مدّعی هستی چقدر داری؟ تو که خودت، ادّعا میکنی، در اینجا چقدر مایه گذاشتی؟ واقعاً چقدر مایه گذاشتی؟ و ایشان میآمد، اعتراض میکرد. واسه چه این بلند میشود میآید اینجا؟ آقا خب این آقای حدّاد که اینجا نشسته زبان دارد، خودش میگوید، بیا یا نیا دیگر، اینها چه بودند؟ اینها هیچ نصیبی نبردند؛ و بعدا هم دیدید سقوط کردند. سقوط کردند رفتند در آن تَهِ جهنّم.

