معرفت به هرچیز مستلزم اتحاد با آن می باشد
9اما این طرف چه میگوید؟ میگوید حسین از مدینه فرار کرد! خب خب شد، ترسید دررفت! حالا در مکه گیرش میآوریم. از مکه هم دررفت بعد نامه میدهد به عبیدالله. عبیدالله یک عده را میفرستد، حرّرا، نگه دارند جلوگیری کنند. به عمر سعد فلان ف... الحسین سخت بگیر، سخت بگیر بر حسین، او را در یک سرزمینی بیاور که نه آب باشد.....! برای چه؟ این حرفها خنده دار نیست؟ چیست؟ سعه ندارد. این عمر سعد بیچاره سعه ندارد. نمیفهمد. این افکار سیدالشهدا را نمیفهمد. افکار ابالفضل العباس را نمیفهمد افکار حبیب بن مظاهر را نمیفهمد نمیفهمد خیال میکند حالا اگر به اینها سفت بگیرد خب میشود. هر چه سفتتر بگیرد خدا مقام اینها را بالاتر میبرد. این را نمیفهمد. حضرت میآید با او صحبت میکند، بیا. با همین عمرسعد حتی شب عاشورا آخرین اتمام حجتی که حضرت بر عمرسعد کرد این بود که گفت تو از کشتن من چی میخواهی پیدا بکنی؟ گفت اگر من نکنم یزید اموال مرا در کوفه میگیرد حضرت میفرماید از آن باغهای مدینه من ده برابر به تو میدهم. چقدر از تو میگیرد؟ از اموال می گیرد خب من به تو میدهم دیگر. گفت خانۀ من را خراب میکند حضرت فرمود یک خانه در مدینه میدهم، این طور میکنم.
آن چه فکر میکند؟ او فکر میکند امام حسین از مرگ میترسد هی دارد انفاق میکند هی دارد میگوید. این حضرت از این طرف هی میخواهد این را بکشاند این احمق خیال میکند قضیه از این طرف است و حضرت به خاطر فرار از مرگ و قتل هی دارد انفاق میکند هی دارد رشوه میدهد هی دارد فلان میکند. قضیه قضیه عبیدالله بن حرّ جعفی است ظاهرا، که در بین [راه] حضرت آمد پیش او، خود حضرت آمدند در خیمه او، از اعیان بود. بعد با او صحبت کردند که کمک ما نمیآیی؟ هی بهانه آورد و از این حرفها. بعد گفت که این شمشیر را من به تو میدهم، به سنگ بزنی میرود تو! این اسب را هم به تو میدهم هیچ کسی به پایش نمیرسد! حضرت فرمود و ما کنت متخذاً من المظلین عضرا، من از مظلین که کمک نمیگیرم. این مقام که مقام امامت است، این مقام یک مرتبه ای است که در تخیل کسی نمیآید. ما هم که الان این مطالب را داریم نقل میکنیم نه به خاطر اینکه بفهمیم، نه! اینها را به ما گفتند و الا ما کجا؟ ما به یک مقداری متوجه شدیم، یک مقداری، و به همان مقدار فهمیدیم جود مراتبی دارد، بخشش مراتبی دارد، یک مرتبهاش مرتبه دادن است و مرتبه بسیار بالاتر مرتبه گرفتن است.

